|
خط و ربط |
|
پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٠ حرفهایی شاید نه چندان دلنشین...
اربابِ بیمُروتِ دنیا... ناصر زراعتی بیژن پاکزاد هم درگذشت؛ طراحِ مشهور و موفقِ ایرانی که از ثروتمندانِ آمریکا بود و با مشاهیر و بزرگانِ آن سرزمین و دیگر سرزمینهایِ جهان حَشر و نَشر و دوستی داشت و برایشان البسۀ شیک و پیک و بسیار گرانبها طراحی و مهیّا میکرد، از جمله «بوش»هایِ پدر و پسر... هنگامِ مرگِ ناگهانی (علّت را سکتۀ مغزی اعلام کردهاند)، شصت و هفت ساله بوده گویا که چندان سنّی نیست. بارِ دیگر ثابت شد که اگرچه بهیاری پول و ثروت، میتوان از بهترین امکاناتِ درمانی و خدماتِ بهداشتی و تندرستی بهرهمند شد و موی سر کاشت و چین و چروکهایی را که گذرِ عُمر بر چهره مینشاند به دستِ ماهرِ جراحانِ پلاستیک سپُرد که صاف و صوفش کنند و جوانی را گیرم (بهظاهر) برای صاحبِ ثروت به ارمغان آرَند، اما از مرگ گُزیر و گُریزی نیست. این حقیقت را بیش از هزار سال پیش، شاعرِ بزرگمان رودکی در قالبِ شعری ساده و روان ولی زیبا، چه شیوا بیان کرده است: «زندگانی چه کوته و چه دراز/ نه به آخر بمُرد باید باز؟/ هم به چَنبَر گذار خواهد بود/ این رَسَن را اگرچه هست دراز/ خواهی اَندر عِنا و شدّت زی/ خواهی از ری بگیر تا به طراز/ اینهمه باد و بودِ تو خواب است/ خواب را حُکم نی، مگر به مَجاز/ اینهمه روزِ مرگ یکساناند/ نشناسی ز یکدگرشان باز.» باری، همه میدانند که در این دنیایِ دون، «هر کسی چند روزه نوبتِ اوست...»، و مرگ نیز از آن چیزهاست که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد و از قدیم، بیهوده نگفتهاند که این شتریست که عاقبت، درِ هر خانهای خواهد خوابید. معمولاً برای درگذشتگان، هر کس بنابه باورِ خویش، چیزی میگوید: آن که به خدا و آخرت مؤمن و معتقد است، میگوید: «خدایش بیامُرزاد و روحش قرین رحمت حق باد و جایش در بهشتِ عنبرسرشت!»، آن که ایمانِ درستی ندارد، اما غیر از این جسمِ فانی، به وجودِ «روان»ی باقی نیز باور دارد، میگوید: «روانش شاد باد!» و سرانجام، آنان که از سعادتِ داشتنِ هرگونه «ایمان»ی ـ خوشبختانه یا بدبختانه؟ ـ برخوردار نیستند، در این هنگامها، میگویند: «یادش گرامی باد!» «درگذشته» که درگذشته است و دستش از دنیا کوتاه گشته، اما بازماندگان، بیتردید، اندوهگیناند و سوگوار و باید که ایشان را سرسلامتی و تسلیت گفت و برایشان، تندرستی و بقا و عُمرِ دراز آرزو کرد. و این داغِ از دست دادنِ عزیز تا مدتی تازه است. گویا بههمین دلیل است که مراسمِ سوم (ختم) و شبِ هفت و چهلم و (برخی نیز) سالگرد برگزار میکنند و سرِ خاکِ درگذشته میروند (اگر البته معمولاً بنابه وصیتِ متوفا، جسد سوزانده نشده باشد که خاکسترش را بر باد دهند بر سبزهزاری، یا بر فرازِ رودی خروشان، یا دریایی بیکران، یا در گلدانی نشانده بر طاقچه یا پنهانکرده در پَستو) تا زمان بگذرد و داغ سرد شود و نه اینکه یادِ آن عزیزِ ازدسترفته فراموش شود، بل از شدّت و حدّتش کاسته شود و کمرنگ گردد که چرخِ زندگی بچرخد تا مرگی دیگر، نادانسته و غیرِمنتظره، فرارسد و باز، روز از نو، روزی از نو... و باز گفتهاند که: خوشا آنان که چون از دنیا میروند، بازماندگان از ایشان به نیکی یاد کنند و سعدی، این شاعرِ پُرتجربه و خوشذوق و خوشسخن چه درست فرموده است: «نامِ نیکو گر بمانَد ز آدمی/ بِه کزو مانَد سرایِ زرنگار.» گاهی البته ـ همچون نمونۀ این تازهدرگذشته ـ هم سرا (یا سراهایِ زرنگار) میمانَد و هم نامِ (بههرحال) نیکو. بهویژه این که ما ایرانیجماعتِ (بهخصوص از نوعِ پرتابشده به خارجه) بنابه دلایلی بسیار روشن، پیوسته دنبالِ بهانه میگردیم که یکی از معدود هممیهنانِ موفق در جهان را بیابیم تا عِرقِ ملّیمان به جوش آید و بابتِ همولایتی بودن با نامبُرده، احساسِ «افتخار» بهمان دست بدهد؛ شاید کمی از بارِ حقارتهایِ تاریخیمان کاسته گردد. دیدهام و شما نیز حتماً نمونههایِ پُرشُمارِ اینگونه «افتخارکردن»ها را مشاهده کردهاید و درموردِ این طراحِ نامدارِ موفق نیز، چه آن هنگام که بهاصطلاح در قیدِ حیات بود و چه پس از رهایی از این قید، انواع و اقسام تعریف و تمجیدها و تفاخرها را دیده و شنیدهاید. و اینها که گفته شد، روشن است که هیچ ایرادی ندارد و اصلاً هم مُهم نیست که فیالمثل آن خدابیامُرز هوادار و دوست و دوستدارِ موجوداتی بوده است چون همین «بوش»های محترم و همنشین و مصاحبِ سرمایهداران و «پولدارمند»ان [این واژه مندرآوردی را که ترکیبیست از «پولدار» و «ثروتمند» بهمعنایِ آدمِ خیلی پولدار، یا بهتعبیرِ عوامالناس «خرپول» بگیرید] جهان بوده و بهترین و محترمترین مُشتریانش که تصاویرشان زینتبخش دیوارهایِ منزل و فروشگاه(های) مُجللِ ایشان بوده و حتماً هنوز هم هست، مقاماتِ بلندپایۀ کشورهایِ دور و نزدیک بودهاند که بهیاریِ چرخِ گردون و بهحولِ قوۀ الهی، بر تختهایِ پادشاهی و اریکههای بیشتر مادامالعُمری ریاستجمهوریهای اَلَکی تکیه میزدند و میزنند. هرکس خود مسؤلِ رفتار و کردارِ خویشتنِ خویش است و اینگونه دخالتها (یا اگر بخواهم درستتر بگویم «فضولی»ها) به ما نیامده است! اما غرض از این یادداشتِ کوتاه، غیر از «خدابیامُرزی»گفتن و طلبِ عفو و مغفرت کردن برای تازهدرگذشته (که گفتهاند کاریست صواب و بسیار هم ثواب دارد)، ذکر یکی دو نکته بود که پس از شنیدنِ خبرِ مرگِ بیژن پاکزاد، از خاطرم گذشت: یکی این که چرا و چگونه است که ما ـ حالا فرقی نمیکند چهکسی و در چه مقامی و کجا بوده باشیم ـ «مرگ» را فراموش میکنیم و تا زندهایم، تصورمان این است که این فقره فقط شاملِ حالِ دیگران میشود و حضرتِ عزرائیل، این فرشتۀ مُقرب درگاهِ احدّیت، گویا کاری به کارِ ما ندارد و نخواهد داشت و فقط وظیفهاش این است که برود سراغِ غیر از ما؟ و با اینکه بزرگان ادب و فرهنگِ ما، در طولِ سدهها، هزاران برگ سیاه کردهاند و حتی در متونِ مقدسمان هم آمده که مرگ را از رگِ گردنِ نیز به آدمی نزدیکتر باید دانست و پیشوایانِ معصوم واجبالاطاعه گزینگوییهای بسیار دارند که مفهمومشان اینگونه خلاصه میشود که: ای خلقاللهً! حواستان باشد که هر آن ممکن است این فرشته سربرسد و ناچار شوید جان را بدهید و قبضِ مربوطه را بگیرید و (بازهم بهقولِ عوامالناس:) ریغِ رحمت را درجا سربکشید! اما درسِ عبرت نمیگیریم و به خود نمیآییم و تا آخرین لحظه، بازهم همان کارهایی را میکنیم که بهتر است نکنیم یا اصلاً نباید بکنیم! اطمینان دارم مرحومِ مغفور بیژن پاکزاد از خیالش نیز نمیگذشته که اینهمه زود دارِ دنیا را وداع گوید و اینگونه ناگهانی از جهان رختِ سفر به آخرت بربندد. (البته بازهم جایِ شُکرش باقیست و بسیار سعادتمند بوده که سعادتِ مرگی چنین ناگهانی و آسوده نصیبش شده است؛ وگرنه تصورِ زندگی پس از سکتۀ مغزی و فلج شدن و قادر به تکلم نبودن و نیازمندِ این و آن شدن تا دستی به آب برساند آدمی، واقعاً هراسناک است!) شاید اگر چنین تصوری میکرد یا بهفرض، پیشگویی مرگِ زودهنگامش را پیشبینی کرده بود، کمی به خود میآمد و شاید همین کار یا شبیهِ این را که میخواهم بگویم، پیش از رفتن، انجام میداد. در آمریکا، این رسم و سنّت هست که «پولدارمند»ها (که میدانید در آن سرزمینِ بزرگ و ثروتمند، تعدادشان هم چندان اندک نیست) وصیّت میکنند که پس از مرگ (یا گاهی در همان هنگامِ حیات)، بُنیادی فرهنگی یا علمی و پژوهشی به نامشان ایجاد شود، یا مبلغی را به دانشگاهی اختصاص میدهند برای مثلاً برپایی کُرسیِ فلانچیزشناسی، یا برای یاری به کشفِ داروی بیماریهایِ علاجناپذیر، یا ایجادِ جایزههایِ گوناگون در رشتههای علمی و ادبی و فرهنگی و هنری مختلف، یا کمک به دانشجویانِ بااستعدادِ کمبضاعت یا نادار تا بتوانند به تحصیلاتشان ادامه بدهند و مانندِ اینها... (شاید لازم به ذکر نباشد که در گذشته، در ایران، رسمِ «وقف کردن» بوده است که آنهم بیشتر میرفته زیرِ چنگالِ آقایانِ مُلایان و سازمان مشهورِ «اوقاف» چه در دورانِ پیش از انقلاب و چه پس از آن، از تشکیلاتِ عریض و طویلِ اداری مملکت بوده و هست.) تا جایی که من آگاهی دارم، متأسفانه آن مرحوم چنین کارهایی را نکرد. کاش اشتباه کنم و بشنوم که بگویند بیژن پاکزاد بخشی از داراییاش را وَقفِ امری فرهنگی یا علمی کرده بوده است. تنها موردی را که میدانیم همان یک فقره «صِله دادن» [تعبیر از خودِ هادی خرسندی است] یک دست کُتِ زردرنگ و شلوار و کُلاهی شیک (حتماً با پیراهن؟) به شاعرِ طنزپردازِ معاصر هادی خُرسندی بوده که آنهم نشاندهندۀ هوشیاری کاسبکارانۀ این کاسبکارِ مشهور و موفقِ هموطن بوده است. [لطفاً خوانندۀ عزیز از واژههایِ «کاسب» و «کاسبکارانه» مفهومِ منفیِ برداشت نکند. منظورم معادلیست فارسی برای اصطلاحاتِ فرنگی: بیزینس و بیزینسمَن.] وی با اهدایِ یک دست کُت و شلوار و یک کُلاه گیرم نه چندان ناقابل به شاعرِ طنزپرداز و [در سالهای اخیر] شومَنِ نامدارِ ایرانی، چنان استفادۀ تبلیغاتیای کرد که صدها برابرِ ارزشِ مادیِ آن را هم اگر به مؤسسهای تبلیغاتی میپرداخت، نمیتوانست به چنین نتایجِ درخشانی برسد. آخرین نمونهاش همین یادداشتِ مُصورِ تازۀ هادی خرسندی است در «اصغرآقا»یش به یاد و در رثایِ بیژن پاکزاد! آخرین حرف اینکه از آن مرحوم انتظار نمیرفت کاری کند مثلاً در جهتِ حمایت از مبارزاتِ آزادیخواهانۀ مردمِ ایران یا به تشکیلاتی یاری برساند برایِ حمایت از اینهمه جوانِ که جانشان را برداشتهاند و دررفتهاند، اما دستِکم میشد انتظار داشت که بخشی اندک از آن ثروتِ کلان را (برایِ نمونه وجهی مُعادلِ قیمتِ همان یک دستگاهِ اتومبیلِ زردرنگِ گرانبها که فرزندِ برومند با آن به مدرسه میرود و در یکی از آن فیلمهایِ تبلیغاتی، حتا صدایِ پدر هم به اعتراضی البته مهربانانه درمیآید که : «اوه، مای گاد!») وقفِ فراهم آوردنِ امکانِ ادامۀ انتشارِ دائرهالمعارفِ «ایرانیکا» میکرد که یک بار هم [چنانکه هادی خرسندی اشاره کرده] به مراسمِ بزرگداشتِ آن گویا یاری رسانده بوده است، تا این پیرمردِ ادیبِ زحمتکش، دکتر احسان یارشاطر، در این سالخوردگی بالایِ نود سالگی، اینهمه نگران نباشد و بهجایِ پرداختن به کارِ اصلیاش که همانا تصحیحِ و تنظیمِ مقالاتِ آن مجموعۀ باارزش است، ناچار نشود دستِ کمکخواهی پیشِ هر کس و ناکسی که اکثراً نیز از همان دارودستۀ «اربابِ بیمُروتِ [این] دنیا» هستند، دراز کند. بیستمِ آوریلِ 2011 گوتنبرگِ سوئد
شنبه ٤ دی ،۱۳۸٩ اعتراضنامه
اعتراض به حکمِ دادگاهِ علیه جعفر پناهی و محمد رسولاُف ما به حُکمِ بیپایه و اساسِ دادگاهِ جمهوری اسلامی در موردِ محکومیتِ دو فیلمسازِ ایرانی جعفر پناهی و محمد رسولاُف به شش سالِ حبس و محرومیتِ بیستساله از حقوقِ اجتماعی و نیز فیلم ساختن و فیلمنامه نوشتن و مصاحبه با رسانهها و سفر به کشورهای دیگر شدیداً اعتراض میکنیم و از تمامِ وجدانهایِ بیدارِ بشری در جهان میخواهیم تا با ما همصدا شوند. ما خواهانِ لغوِ سریع این حُکمِ بیارزش و نیز عذرخواهی رسمی و علنیِ مقاماتِ مسؤل حکومت از این دو هنرمند، بهخاطرِ دستگیری و حبس و ممانعت از کارِ آنها، هستیم. آفرینشِ هنری حقِ ذاتیِ هر هنرمندی است. نوشتن، فیلم ساختن، مصاحبه کردن با هر رسانۀ گروهی در جهان و سفر به سرزمینهایِ دیگر حقِ طبیعی و قانونیِ شهروندانِ هر جامعۀ متمّدنی است و هیچ دادگاهی نمیتواند حتی یک ساعت کسی را از چنین حقوقی محروم کند، چه برسد به بیست سال! جعفر پناهی و محمد رسولاُف به دلیلِ فیلمهای خوبی که تا کنون ساختهاند و در ایران و جهان نمایش داده شده، همچون دیگر فیلمسازان و آفرینشگرانِ هنرمندِ باارزش و متعهد، موردِ توجه و احترامِ مردماناند. این حقیقت را همگان میدانند که آنها مُجرم نیستند؛ مُجرم قدرتمدارانی هستند که با فشار و سانسور و آزار و دستگیری و حبس و ایجادِ محدودیت، مانعِ کارِ چنین هنرمندانی شده و میشوند. ما صدورِ اینگونه احکامِ بیپایه و فرمایشی علیه فیلمسازان، نویسندگان، هنرمندان، روزنامهنگاران، وکیلان، دانشآموزان، دانشجویان، کارگران، زنان و تمامِ فعالانِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و آزادیخواهان را در ایران محکوم میکنیم. امضاءکنندگان (به ترتیب حروف الفبا): علیرضا آدینه، حسین آساران، مریم آموسا، فرهاد آهی، فردوس ابراهیمی، ابوالفضل اُردوخانی، مریم افشاری، امیر امیرو، علیرضا امیری، سعید اوحدی، یاشل ایروانی، رؤیا س. ایرانی، نامی ایرانی، لطفی بابااحمدی، فرهاد بابایی، خسرو باقرپور، ماری براری، پری برگر، نسرین بصیری، شهین بوستانی، شهلا بهاردوست، رضا بهبودی، کامیار بهرنگ، مجید بهشتی، فریدون بیگلری، روشنک بیگناه، کوشیار پارسی، ناصر پاکدامن، حمید پروازی، گُلکو پرهیزگار، آرزو پوراسماعیلی، کامران پیامانی، منوچهر تقوی بیات، آرش تنهایی، فرشاد توماج، منصور تهرانی، مرتضی ثقفیان، مهدی جامی، حمید جاودان، مهروش جعفرقلیزاده، محمد جلالی، بهی جنتی عطایی، سیاوش جوادی، بهزاد جوادیان، جواد جواهری، تُراب حقشناس، نسیم خاکسار، مهین خدیوی، بزرگ خضرایی، پالیز خوشدل، سحر خوشنام، زهره خوشنویس، بهنام داراییزاده، رضا دانشور، امین داوری، رشید داوری، وازریک درساهاکیان، حمید ذکاوت، حمید راد، داوود رحیمی، سهراب رحیمی، شهروز رشید، منیرو روانیپور، فرشته رییس دانا، روزبه زراعتی، منصور زراعتی، ناصر زراعتی، مجید زرگر، اکبر سردوزامی، آزیتا شعاعی، کیوان شعاعی، پرویز شفا، مهدی شفقتی، شیدا شفیعی، بهروز شیدا، هامون شیرازی، بانو صابری، حمید صدر، علی صدیقی، مجید صفوی، محسن صلاحی راد، محمدباقر صمیمی، فرهنگ طاولی، فرح طاهری، جهانبخش طوغانیان، کاظم عالمی، مهدی عبداللهزاده، محمد عبدی، رضا عدل، امیر عزّتی، بتول عزیزپور، مصطفی عزیزی، عباس عظیمیان، سعید عقیقی، رضا علامهزاده، ویدا علیآبادی، سپیده فارسی، فرشید فاریابی، کاظم فخاران، فرشته فراهانی، لیلا فرجامی، عارف فرمان، بهرام فرهودی، علی فشارکی، محمدرضا فطروس، کاوه فولادی، شهاب فیضی، رضا قاسمی، محمد قاسمزاده، احمدرضا قایخلو، کامبیز قائممقام، حسین قدسی، ناصر کاخساز، علی کاظمی، فرشین کاظمینیا، حسین کفایی، نعیم کُمیلیپور، محمود کویر، عالیه کهنمویی، پرویز کیمیاوی، سمیه گوهرنژاد، رضا گیلآوایی، لیلا مجتهدی، علیرضا مُجلل، رُباب مُحبّ، آذر محلوجیان، محمد محمدعلی، احمد محمدی، پژهان مختاری، پویان مختاری، مهدی مرعشی، فریدون معزی مقدم، ماندانا مقدم، بهمن مقصودلو، محبوبه موسوی، فرشته مولوی، شکرالله منظور، ناصر مهاجر، نیکزاد نجومی، آسیه نظام شهیدی، مجید نفیسی، لیلا نقدی پری، مرتضی نگاهی، داوود نواییان، سیروس نوروزبیگی، هانری نهرینی، فتانه نیکخاکیان، فرخنده نیکو، عیسی وندی، علی هاتف، هلن همتی، حسین یحیایی، فریبرز یوسفی، ناصر یوسفی. یکشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٩ یک شعر
لمسِ خوشبختی زیرِ پایِ ماست شهر. اینجا نشستهایم بالایِ تپه، من و تو و آرامشِ غریبی داریم. میتابد خورشید میوزد باد و میدرخشد دریا از دور... همهمهایست مُلایم صداهایِ شهر در زمینۀ سکوتِ مهربانِ ما. کم نیست حرف برایِ گفتن و شنیدن آنهم پس از اینهمه سال که خورشید بود باد بود و دریا هم بود و این تپه همینجا بود مُشرف بر شهری ناآشنا اما ما نبودیم اینجا هریک جایی بودیم که خورشید بود و باد بود و دریا گاهی بود و گاهی نبود و روزها شب میشد و شبها روز و همچنان میتابید خورشید و میوزید باد و دریا هر جا که بود اگر بود، میدرخشید از دور... حالا نباید شکست این سکوتِ مهربان را همین که تو هستی و من هستم و این آرامشِ غریب هست کافیست. این حال اگر بماند، میتوان ساعتها نشست همینجا کنارِ هم رویِ همین تختهسنگ بیهیچ کلامی خاموش... جُرعهای آب رفع خواهد کرد تشنگی را و لُقمهای نان گُرسنگی را... و سیبی هم اگر باشد (که معمولاً هست) ـ سبز، سُرخ، یا که زرد ـ گاز خواهیم زد آن را بهنوبت و گوش خواهیم داد به صدایِ جویده شدنش میانِ دندانهامان... با همین چیزهایِ کوچکِ ساده میتوان لمس کرد خوشبختی را... گیرم که کوتاهمدت و ناپایدار... و چون بازگردیم به غوغایِ شهر روشن است که هر یک به راهِ خود میرویم و باز غرق میشویم در کسالتِ روزمرگی و تکرارِ مُکررِ بیهودگی: روز را به شب رساندن و شب را به روز با کابوس... و معمولاً فراموش میکنیم آن حالِ خوب را آن آرامشِ غریب را و آن سکوت را همان سکوتِ مهربان همراه با همهمۀ ملایمِ شهر از دور... تا چه هنگام در کدام فصل باز همدیگر را ببینیم در کدام شهر و بالایِ کدام کوه یا تپه، تا ساعتی کنارِ هم بنشینیم بر تختهسنگی و مهربان شود سکوتمان و آرامشِ غریب بیاید همراه با تابشِ خورشید و وزشِ باد و شاید درخششِ دریا از دور... شنبه، یازدهم سپتامبر 2010 دوشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٩ به یادِ محمد نوری...
یادِ سبز و روشنِ محمد نوری ناصر زراعتی وقتی خبرِ بیماری و بستری شدن و بعد مرخص شدنِ محمد نوری را از بیمارستان شنیدم، با خود فکر کردم چند سال است این هنرمندِ خوب، این رفیقِ شفیقِ مهربان و پاکدل را میشناسم؟ دیدم از زمانی که یادم میآید، صدایِ او را شنیدهام و با نامش آشنا بودهام. محمد نوری باید کارش را از سالهایِ پیش از دهۀ سیِ خورشیدی شروع کرده باشد؛ زمانی که من و همنسلانم هنوز به دنیا نیامده بودیم. پس، حدودِ شش دهه، بیش از نیم قرن، کودکی، نوجوانی و میانسالیِ ما تا اکنون، با صدایِ زیبایِ او، با شعرهایِ قشنگ و دلنشینی که برمیگُزید و به آن خوبی میخواند، عجین بوده است و تا هستیم، همچنان با ما هست و خواهد بود. اگرچه خودش دیگر نیست، اما خوشبختانه «صدا»یش هست، و از آن بهتر، «تصویر»ش نیز هست و از هر دوِ اینها مهمتر، یادش، یادِ سبز و روشنش، در ذهن و خاطرِ همه باقیست. پس، او با آنکه رفته است، هست. به گذشته برمیگردم تا ببینم از کِی با نوری آشنا و دوست و رفیق شدم؟ پیش از انقلاب، یادم نمیآید از نزدیک دیده باشمش. بارِ اول گمانم در جلساتِ کانونِ نویسندگان، در همان ساختمانِ حول و حوشِ دانشگاه، او را دیدم که گاهی میآمد؛ بیسروصدا و ساکت، گوشهای مینشست. در جلساتِ پُرشور و شرِ آن دو سه سال بود، اما متوجه نمیشدی کِی پاشده رفته. و همان زمانها بود که گاهی همدیگر را در خانۀ دوستانِ شاعر و نویسنده میدیدیم. مشخصاً روزی را بهیاد میآورم در منزلِ سیروس نیرو، شاعرِ همسن و سال و همنسلِ شاملو و اخوان. و نوری که با او دوست قدیمی بود و هرچه را نوری از قدیم تا آنهنگام خوانده بود رویِ نوارهای رِیل داشت. (خبر ندارم با آن مجموعۀ نایاب و ارزشمند چه کرده است. آیا آنها را تبدیل به دیجیتال کرده یا نه؟ باید توصیه کنم یکی از این جوانان وارد به کامپیوتر برود سراغش که اگر این کار را نکرده، حتماً برایش انجام بدهد که واقعاً حیف است آن مجموعه از بین برود!) و این دیدارها و گفتوشنیدها و معاشرتها بود و ادامه داشت تا پس از خردادِ شصت که سعید سلطانپور را آنطور ناگهانی و ناجوانمردانه، در اسارت، کُشتند و بعد هم ریختند تو ساختمانِ کانون و کاسهکوزۀ آن را بههم زدند و هرچه از اسناد باقی مانده بود به یغما بُردند و درش را هم تخته کردند و کانونیان همه پراکنده و آواره شدند. دوستان گفتند مدتی کسی نرود خانۀ خودش. و ما که کارهای نبودیم و کاری نکرده بودیم که بترسیم، اما چون میدانستیم حکایتِ آن روباهه است که گفت: «اول میکُشند، بعد میشمارند!»، احتیاط میکردیم که گفتهاند شرطِ عقل است... و همان روزها بود که با چند تا از بروبچههایِ نویسنده و شاعر از روبرویِ دانشگاهِ تهران میگذشتیم. جلوِ یکی از کتابفروشیها (آگاه بود یا خانۀ کتاب و مُروارید؟)، به محمد نوری برخوردیم. پس از سلام علیک، با هیجانی باورنکردنی، درحالیکه نگرانی در چشمهایش برق میزد، گفت: «بچهها! شما را به هرکسی که دوست دارید، مواظبِ خودتان باشید! این روزها اینطور آفتابی نشوید!» که همان لطیفۀ تازه سرِ زبانها افتاده را تعریف کردم و کلی خندیدیم. از همان لحظه و مشاهدۀ همان رفتارِ صمیمانه و دلسوزانۀ توأم با نگرانی و احساسِ مسؤلیتش بود که او را برادری بزرگ دیدم، با همۀ مهرِ برادرانه و البته رفیقانهاش. و این مهر و دوستی باقی ماند و در سالهایِ بعد باروَر شد و بیشتر همدیگر را دیدیم. یک بار هم یادم میآید رفتم خانهاش. در یکی از کوچههای تنگِ خیابانِ سرباز بود؛ خانهای قدیمی، خیلی ساده و معمولی، شبیهِ همان خانۀ پدریِ من در خیابانِ شهرستانیِ میدان فوزیه. همسرِ متین و آرامِ نوری مهربانانه پذیرایی میکرد. و مثلِ همیشه که با نوری بودی، شادی بود و شوخی و خنده. بخصوص که در آن سالهای تلخ، ناچار بودیم بیشتر از هر زمانِ دیگر به ریشِ این دنیایِ دون و دنیادارانِ دونتر بخندیم. و میخندیدیم هم... تا به یاد دارم، هر نامۀ سرگشاده و اعتراضیهای که کانون یا نویسندهها و شاعرها مینوشتند، بی چَک و چانه، امضاء میکرد؛ اگرچه در جلساتِ مشورتیِ کانون، خاطرم نمیآید دیده باشمش. شاید هم چند باری آمد که من فراموش کردهام. وقتی اوایلِ دهۀ هفتاد برادرم میخواست برود نزدِ خانوادهاش، نوری که منصور را هم میشناخت و دوستش داشت و میدانست که او یکی از دوستداران و هوادارانِ پر و پا قُرصِ صدایش است، گفت: «میخواهم برای برادرت بخوانم!» شبی، خانۀ یکی از دوستانِ مهندس بودم. یادم نیست چطور شد حرفِ نوری به میان آمد. پرسیده شد: «کدام نوری؟» گفتم: «محمد نوری.» گفته شد: «همان خوانندهه؟» گفتم: «آره.» باحیرت پرسیده شد: «میشناسیش؟!» گفتم: «خُب، آره...» گفته شد: «یعنی، منظورمان این است که از نزدیک میشناسیش؟» که گفتم: «دوستیم.» انگار باورشان نمیشد، اما وقتی تعریف کردم که میخواهد پیش از رفتنِ منصور برایِ او بخواند، گفتند: «میشود بگویی بیاید اینجا؟» که شبی شد زیبا و بهیادماندنی. دوستی هم با دوربینِ ویدئو آمد و آوازهایِ قشنگِ (گرچه آن شب، بدونِ همراهیِ سازِ) نوری را تصویربرداری کرد. (کجاست آن تصویرها؟ باید بگردم و بپرسم.) و چنین بود که آن دوستانِ هنردوست با نوری آشنا شدند و پیوند یافتند. همان شب بود آیا یا شبی دیگر که دوستِ صاحبخانه مرا کشید گوشهای که: «فکر کردیم سکّهای به آقای نوری تقدیم کنیم و...» حرفش را قطع کردم: «مبادا از این کارها بکنید که هم آبرویِ مرا میبرید و هم دیگر نخواهد آمد. نوری اگر سکّهبگیر بود و دنبالِ پول، نه برایِ منصور و من و شما میخواند و نه میآمد اینجاها...» گفت: «پس چه کنیم؟» گفتم: «کاری لازم نیست بکنید. اما اگر خیلی دوست دارید چیزی تقدیم کنید، یکی از این تابلوهایِ نقاشی را بهرسمِ یادگار هدیه بدهید بهش.» و اشاره کردم به چند تابلویِ آبرنگِ زیبا و ظریف کارِ همسرِ دوستمان که آویخته بود بر دیوارها... شبی دیگر را به یاد میآورم؛ اواخرِ زمستانِ سالِ 1373، پس از مرگِ پدرم و پدرِ دوستم که شبی، باز دورِهم بودیم و این بار، پیانویی هم گوشۀ سالن بود و جوانی آوازهایِ نوری را همراهی میکرد. (شرحِ آن شب در بخشی از نوشتهای با عنوانِ دو مجلس، همان زمان، در نشریۀ گردون چاپ شد.) و بارهایِ دیگر هم بود، چند باری در ویلایِ زیبایِ همان دوستِ مهندس، در روستایی اطرافِ دماوند (که نامش را از یاد بُردهام)؛ بالایِ تپهای بلند، مُشرفِ بر دشتی گُسترده. از صبح تا شب، جمعِ دوستان و یارانِ همدل بود و نوشانوش و شادی و شوخی و خنده و آوازهایِ جانبخشِ نوری... خوشبختانه تصویرهایی ویدئویی از آن روزها دارم. آن بار که نوری به سوئد آمد، من اینجا نبودم. یادم نیست ایران بودم یا آمریکا؟ اما سالِ 1375، وقتی آمد نروژ، من هم برای شرکت در آن برنامۀ «یادبودِ نیما یوشیج» دعوت داشتم؛ که اگر هم دعوتی در کار نبود، برایِ دیدنِ نوری حتماً میرفتم. با پسرم و دوستی سوارِ ماشین شدیم و رفتیم اُسلو و دو سه روزی با نوری بودم. (افسوس که دوستِ من یادش رفته بود دوربینی را که همراه بُرده بودیم چِک کند: تمامِ تصویرهایِ ویدئویی از مراسم و آوازهایِ نوری، صامت بود! از آن پس بود که با خودم عهد کردم حتا اگر مرحومِ ادوارد تیسه [فیلمبردارِ مشهور و بزرگِ روس که با سرگئی ایزناشتاین همکاری میکرد.] هم پشتِ دوربین باشد، خودم قبلاً همهچیز را دقیق وارسی کنم!) دوست داشتم با هم بیاییم سوئد، که میدانستم و خودش هم میدانست در این کشور نیز مثلِ همهجایِ دیگرِ دنیا که هموطنان و همزبانانش هستند، چقدر هوادار دارد! اما باید زود برمیگشت و از هم جدا شدیم با این قول و قرار که حتماً یک بارِ دیگر بیاید سوئد، وقتیکه من هم باشم... و باز هم افسوس که چنین قول و قرارها و وعدههایی در این دنیا و با این «عُمرهایِ کوتهِ بیاعتبار»، معمولاً عملی نمیشود. و همچنان از هم خبر داشتیم و هر بار که میرفتم ایران، میدیدمش. تا اینکه در یکی از همین سفرهایِ آخر بود که از آن دوستان جویایِ حالِ نوری شدم. گفتند: «مدتیست بیخبریم...» گفتم: «امیدوارم یکیتان حرفی نزده باشد یا کاری نکرده باشید که دلگیر شده باشد!» که خاطرم هست همیشه سفارشِ اَکید میکردم حُرمتِ نوری را نگهدارند. محمد نوری هنرمندی بود که در تمامِ عمر، حُرمتِ خود را نگهداشت. در حدودِ بیش از نیم قرن فعالیتِ هنری، آنهم در زمینۀ حساس و (میتوان گفت) خطرانگیزِ موسیقی و آوازخوانی، هیچگاه از حدِ اعتدال خارج نشد، اصولِ خود را زیرِ پا نگذاشت، به ابتذال تن درنداد، در آن سالهایِ رونقِ کابارهها و شوهایِ اَجَق وَجَقِ تلویزیونی، پول و شهرتِ کاذب وسوسهاش نکرد، در سالهایِ پُر شور و شرِ پیش و (دو سه سالِ) پس از انقلابِ 57 (همان بهارِ آزادی که خیلی سریع زمستانش کردند)، بیهوده به هیجان نیامد، دچارِ «شورِ کاذبِ انقلابی» نشد تا بعدها که آبها از آسیاب افتاد، مظلومنمایی و اظهارِ ندامت کند، سطحِ کارِ خود را، بهبهانۀ نزدیکی به «مردم» و «تودهها» تنزل نداد و با حفظِ اصولِ درستِ خود، ثابت کرد که تودهها و مردم لُزوماً ابتذالپسند نیستند و قدرِ کارهایِ خوب و ارزشمند را میدانند، با آنکه مینوشت و ترجمه میکرد (و این کارهایش هم خوب بود)، و با آنکه عضوِ کانونِ نویسندگانِ ایران بود، اما ندیدم که ادعایِ نویسندگی و مترجمی کرده باشد، میدانست که کارِ اصلیاش آواز است و موسیقی؛ و آشنایی و دلبستگیاش به شعر و ادبِ معاصر و مُدرن را با گُزینشِ شعرهایِ فروغ، نیما، سپهری، مشیری، رؤیایی، حمید مصدق، حسین مُنزوی و دیگر شاعرانِ نوپرداز، نشان میداد، و از هیاهو گُریزان بود... در دهۀ هفتاد بود گویا که دوستِ فیلمسازم کیومرث پوراحمد میخواست فیلمی بسازد که گویا گوشۀ چشمی به کار و زندگیِ محمد نوری داشت و او را برایِ ایفایِ نقشِ اصلیِ آن فیلم برگُزید و به او پیشنهادِ بازیگری داد. چنین پیشنهادی، ایفایِ نقشِ اول در یک فیلمِ سینمایی، آنهم از سویِ فیلمسازی چون پوراحمد که با کارهایش نشان داده اینکاره است و از ابتذال به دور، برایِ خیلیها وسوسهانگیز است؛ اما از خودِ کیومرث شنیدم که بهرَغمِ همۀ اصرارها و پذیرشِ شرایطِ او، از پذیرشِ «فیلم بازی کردن» عذر خواسته بوده است. گاهی با خود میگویم کاش نوری این پیشنهاد را میپذیرفت. آنگاه، (امروز) ما و (فرداها) آیندگان تصویرهایِ بیشتری از او و آوازهایش داشتیم. اما بعد، به این نتیجه میرسم که نوری کارِ درستی کرد؛ او خوب میدانست که «هر کسی را بهرِ کاری ساختهاند!» و نوریِ خواننده که در اوج بود همیشه، چه فایده و ضرورتی داشت خود را در قالبِ «نوریِ بازیگر (یا نابازیگر)»ی به نمایش بگذارد که متوسط یا حتا خوب میبود، اما خودش که بهتر میدانست نمیتوانست تا حدِ «عالی» خود را بالا بکشانَد. و به این ترتیب بود که خود را نشکست. تصویرهایی که این روزها، از محمد نوری در حالِ آواز خواندن، فراوان، در اینترنت میبینیم، بهخوبی نشاندهندۀ یکی از ویژگیهایِ مُهم و ارزشمندِ شخصیتِ اوست: اُستوار بودن، گردنافراشته و محکم ایستادن و همانگونه زیستن! در سالهایِ انزوایِ اجباری، در آن سالها که امکانِ خواندن رویِ صحنه برایِ مردم را نداشت، با کار کردن، با تربیتِ شاگردانی که در آنها استعدادی مییافت و با آواز خواندن در محافلِ ساده و بیریایِ دوستان، خود را حفظ کرد، سرِپا نگهداشت و (اجازه بدهید بگویم که) تمرین کرد تا زمانی فرارسید که بر صحنه بایستد، روبرویِ زنان و مردان و پیران و جوانانی که آنهمه دوستش داشتند؛ همینها که دیدید در تشییعِ جنازهاش، چطور آوازهایش را همراهی میکردند و همصدا میخواندند. یکی دو جا دیدم که از نوری انتقاد شده که چرا «چهرۀ ماندگار» شدن از سویِ صدا و سیمایِ دروغپردازِ حکومت را پذیرفت. محمد نوری، همچون بسیاری از بزرگانِ هنر و ادب و فرهنگِ ایران، «چهرۀ ماندگار» بوده، هست و خواهد بود، گیرم که صدا و سیما یا هر سازمانِ حکومتی ـ دولتیِ دیگری این عنوان را به او میداد یا نمیداد. سالهاست که بارها، به مناسبتهایِ گوناگون، گفته و نوشتهام که حکومت و حکومتیان، دولت و دولتیان، همه همیشه «به استخدام درآمدگانِ» ملت و مردماند. من از واژۀ «مستخدم» استفاده میکنم، شما میتوانید واژههایِ البته درستِ دیگری را هم بهکار ببرید: کارگُزار، کارمند، حقوقبگیر، حتا نوکر... فرقی در اصلِ قضیه نمیکند. صاحبانِ اصلیِ هر مملکتی (از جمله همین ایرانِ ما) مردمانِ آن مملکتاند. مملکت ثروتهایی طبیعی دارد (خوشبختانه یا بدبختانه، ایرانِ ما نفت و گاز و غیره کم ندارد). همچنین مردمان مالیات میپردازند و برایِ ادارۀ جامعه و گرداندنِ چرخِ دولت، قرار است که هر چهار سال یک بار، کسی را انتخاب کنند که بشود رئیسجمهورشان و دولتی تشکیل دهد و نیز عدهای را برگُزینند که در مجلس بنشینند و قانون وضع کنند. اینها و افرادِ قوۀ سوم که همانا «قضائیه» باشد، همه مستخدمانِ البته موقتی هستند که حقوق میگیرند و موظفاند کارشان را با پاکی و درستی و صداقت انجام دهند. در این میان، جاهایی هست و مؤسسهها و وزارتخانهها و سازمانهایی، و سالنها و مکانهایی که در طولِ سالها، با پول و ثروتِ همین مردم ساخته شده. این جاها هم مالِ مردم است. پس اگر حالا روزگار اینگونه شده که نوکرانِ مردم را یابویِ قدرت چنان برداشته که ادعایِ آقایی که سهل است، ادعایِ امامی و پیامبری و (نعوذبالله) خدایی هم میکنند و با ثروتِ همین مردمِ شریف و زحمتکش، باطوم و اسلحه و چماق و غیرُذالک میخرند تا بزنند تویِ سرِ آنان و زندان میسازند تا مُعترضان را حبس کنند و چوبۀ (این روزها باید بگوییم: جرثقیلِ) دار بر پا میکنند برایِ اعدامشان، حکایتِ دیگریست که البته هم خودشان میدانند و هم مردم که موقت است و گذرا... حالا اگر در یک وضع و زمانی، یک بار هم سازمانی آمد و غیر از خودیهایِ بیهنر اما مُتبحر در دستبوسی، هنرمندِ شایستهای چون محمد نوری و مانندِ او را برگُزید و کاری را کرد که در واقع، وظیفۀ همیشگیِ آن سازمان است، آیا ما باید سازِ مُخالف کوک کنیم؟ یا اینکه درستتر آن است که ضمنِ شرکت در این مجالس، با قدردانی از اینگونه هنرمندانِ خوب، همین واقعیتها را برایِ همگان بیان و روشن کنیم؟ تردید ندارم که محمد نوری پیش از پذیرشِ شرکت در مراسمِ «چهرۀ ماندگار»ی، تمامِ جنبههایِ مُثبت و منفیِ این کارِ خود را با دقتِ تمام و حتماً با مشورتِ دوستانش، بررسی کرده بوده است. خوشبختانه تصویر و صدایِ این مجلس و نیز چند کُنسرتی که در سالهایِ اخیر برگُزار کرد، موجود است و مقداری از آنها هم رویِ اینترنت، در معرضِ دیدِ همگان. آیا کسی تا حالا یک جمله یا یک کلمه حتا چاپلوسی، تعریف و تمجید از قدرتمداران، تعارفهایِ رایج و سرِ خم کردن و تعظیم (مگر در برابرِ مردم) از او شنیده یا دیده است؟ اگر هست، به من هم نشان بدهید لُطفاً! و آیا نباید ما شادمان باشیم که چه خوب کاری کرد محمد نوری، آنهم در سالهایِ آخرِ عمرش، که بر صحنه رفت و برایِ مردمش خواند و اجازه داد تصویر و صدایش برایِ ما و آیندگان باقی بماند؟ گذشته از سادگی، عزتِ نَفس، سرافرازی و پاکی در زندگی، محمد نوری هم منصف بود و هم فروتن. فروتن بود که کمتر از خود نام میبُرد که کدام شعر و آهنگی که خوانده از خودِ اوست، و منصف بود و حقگُزار که همیشه از آهنگسازان و شاعران و ترانهسُرایانِ همکارش با احترام یاد میکرد. (نمونه: پیش از اجرایِ یکی از ترانههایش که چند واسونَکِ شیرازیست، از گردآورندۀ آنها، مرحومِ فریدون توللی، با احترامِ تمام یاد میکند.) گفته میشود که محمد نوری حدودِ سیصد ترانه خوانده است. حساب کردم اگر زمانِ فعالیتِ او را شصت سال حساب کنیم، سالی حدود پنج ترانه خوانده است؛ یعنی هر دو ماه، دو ماه و نیم، یک ترانه! اینگونه است که درمیبابیم چه هنرمندِ پُرکاری بوده است! و کارهایش همه خوب، زیبا، شنیدنی و ماندگار... محمد نوری ترانههایِ گوناگونی از خود برایمان به یادگار گذاشته است: چند ترانۀ زیبایِ ملی ـ میهنی (که میبینیم بخصوص این روزها چه محبوبیتی یافته!)، ترانههایِ فولکلوریکِ زیبا، ترانههایی به زبانها و لهجههایِ مختلفِ مناطق و مردمانِ گوناگونِ این سرزمینِ پهناورِ رنگارنگ، ترانههایی در ستایشِ انسان، زیبایی، طبیعت، کار، مهرِ و دوستی، شعرهایِ شاعرانِ نوپرداز (که به آواز خواندنِ اینگونه شعرها، اهلِ فن میدانند، کارِ چندان سادهای نیست) و عاشقانههایی دلنشین و لطیف... (عاشق هم اگر نباشی، وقتی صدایِ نوری را میشنوی که شعرِ زیبایِ حسین مُنزوی را میخوانَد، امکان ندارد دلت نلرزد: «من میخوام تا آخرِ دنیا تماشات بکنم/ اگه زندگی برام چشمِ تماشا بذاره... و الخ) * و حالا که محمد نوری رفته است، افسوس میخورم چرا در این دو سفرِ آخر (چهار پنج سال پیش)، فرصت نشد ببینمش. و حالا، دلم را به این خوش میکنم که تصویرِ او را ببینم و آوازهایِ قشنگش را گوش کنم و یادِ سبز و روشن و زیبایش را در خاطر زنده نگهدارم که علاوهبر آنکه هنرمندی بزرگ بود، دوستی نازنین بود و برادری مهربان و دلسوز... چهارم اوتِ 2010 گوتنبرگِ سوئد
چهارشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٩ به یاد بیژن مفید...
اشاره سال 1363، وقتی خبرِ مرگِ زودهنگامِ بیژن مفید در آمریکا به ما که در ایران بودیم رسید، تصمیم گرفتم یادنامهای برایش گردآوری، مهیا و چاپ کنم. در سال 1356، مصاحبهای با بیژن کرده بودم که قرار بود در آخرین شمارۀ فصلنامۀ «خط و ربط» که من سردبیرش بودم و نشریۀ مراکزِ آموزشی کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانان بود، دربیاید که دیگر درنیامد؛ چون مصادف شد با سالِ 57 و اوجگیریِ اعتراضات و تظاهرات. با دوستانِ نزدیک و قدیمی بیژن، جعفر والی و فهیمه راستکار گفتوگو کردم. از استاد نصرت کریمی خواهش کردم در مورد بیژن بنویسد و با دوستان و همکاران و همراهانِ دیگرِ بیژن در سراسرِ جهان مکاتبه کردم. بیشترین لطف را جمیله ندایی همسرِ پیشین و یار و همکارِ قدیمی بیژن نشان داد. از دیگران هم، از جمله پرویز دوایی نازنین، نامهها و مطالبی رسید. با خانوادۀ بیژن هم تماس گرفتم و قرار شد کپیِ شعرهای زیبایش را بدهند تا در این یادنامه بگذاریم. متأسفانه این کار انجام نشد. ماجرایش مفصل است. همان زمان، تنها چاپ خبرِ درگذشتِ بیژن در مجلۀ «نمایش» موجبِ تخته شدنِ درِ آن نشریه شد. بعد هم دیگر این مطالب سالها ماند و ماند تا این روزها که آنها را میان کاغذهایِ قدیمی یافتم. خانم راستکار تعدادی عکس در اختیارم گذاشته بود که در صفحۀ فیس بوک من دارد درمیآید. چند عکس هم نجف دریابندری، همسرِ خانمِ راستکار، از آخرین روزهای زندگی بیژن در آمریکا گرفته بود که آنها را هم از سرِ لطف در اختیارم گذاشت. این عکسها هم در همان صفحه خواهد آمد. و اینهم نوشتۀ کوتاه و پُرمحتوای استاد نصرت کریمی، همراه با تصویرِ دستخطِ ایشان. با آرزویِ تندرستی و طولِ عمرِ با عزّت برای این هنرمندِ بزرگِ معاصر. 27 ژوئیه 2010 ن.ز به یادِ بیژن مفید نصرت کریمی دوستدارانِ هنرِ نمایش بیش از نیم قرن است که باخانوادۀ مفید آشنایی دارند. غلامحسین خان مفید پدرِ این خانواده که سلامت، تحمل و طولِ عُمر برایش آرزو میکنم، از خدمتگزارانِ تئاتر در نیم قرنِ اخیر بوده است. اما بیژن... او از پدیدههایِ نادرِ هنرِ نمایشِ این مرز و بوم است. گرچه برایِ تجلیِ تمامِ استعدادهایش هرگز فرصت و امکاناتِ کافی به دست نیاوَرد، ولی در همین زمانِ نسبتاً کوتاه و فقدانِ امکاناتِ مالی و فنّی، خوش درخشید. در جامعۀ ما هرکس که هنرِ نمایش را دوست دارد، بیژن مفید را هم دوست دارد. من نیز یکی از دوستدارانِ این هنرمندِ باقریحه و خودساخته بوده و هستم. گرچه هیچگاه افتخارِ همکاری با بیژن را نداشتهام، ولی همصدا با میلیونها نفر تماشاچی، همیشه او را تحسین کردهام. بیژنِ دوستداشتنی ظاهراً از میانِ ما رفت. به این قیدِ «ظاهراً» اصرار میوَرزَم، زیرا معتقدم صاحبانِ آثارِ خلاقِ هنری که تار و پودِ وجودشان در آثارشان مُتبلور شده است، تا زمانی که این آثار بهعنوانِ غذایِ روحِ مردمان کاربُردِ عملی و سودمند دارد، همراهِ آثارشان، زنده و جاوید هستند. شعرایِ نامدارِ ما قرنهاست از میان رفتهاند، ولی ما بهوسیلۀ آثارشان، با روحِ آنها، خصالِ آنها، معتقداتِ آنها، خصوصیاتِ اخلاقی، طبع و ذوقِ لطیفِ آنها همچنان زندگی میکنیم. آبِ حیات نوشیدگانی که در اذهانِ مردمان جاودانه به حیاتِ خویش ادامه میدهند، همانا هنرمندانِ خلاق هستند. بیژن یکی از آن رستگاران است؛ یکی از گُلهایِ سرسبدِ این مرز و بوم است که در اذهانِ ما، تا زندهایم، زنده است و پس از ما نیز در اذهانِ نسلهایِ آینده به حیاتِ جاودانه ادامه خواهد داد. او «زندهیاد» بهمعنایِ کامل است. روحش شاد و یادش گرامی باد! 11/9/1363 دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٩ نوشته ای از سیمین خانم بهبهانی نازنین....
شبی با دُرّ، در صدف سیمین بهبهانی با دُرّ، در صدف (داستانِ بلند) نوشته ناصر زراعتی ناشر: نیلوفر چاپِ اول، پاییزِ 1379 عکسِ رویِ جلد: عباس کیارستمی قطعِ رُقعی، 134 صفحه درآمد چهگونه میتوان داستانی بهاین شیرینی نوشتکه در آن، نه ظالمی مظلوم را میکُشد، نه عاشقی معشوق را میدُزدد، نه محکومی زیرِ شمشیر مینشیند یا بر لبۀ پرتگاه میایستد تا خدایی از منجنیق دست بگشاید و بهچشمبرهمزدنی، سوگ را به سور بَدَل کند. این داستان خواننده را، بهسادگی و با آرامش و متانت، به شور و هیجان درمیآوَرَد؛ او را، با بوسهای که معلوم نیست کِی و کجا مُیسر شده است، در ابدیّتِ عرفان شناور میگذارد بیآنکه آغاز و پایانِ این رویداد باهم چندان متفاوت یا ازهم چندان دور باشد. زمان و مکانِ این قصه مطلق است و در قیدِ «کِی و کجا» نمیگنجد؛ تمهیدی که توفیقِ بعضی از نویسندگان در کاربِردِ آن اندک بوده است. بهگمانِ من، ناصر زراعتی، با با دُرّ، در صدف، در ادبیاتِ داستانیِ ما، حضوری استثنائی و بهیادماندنی خواهد داشت. * ناصر عزیز! کتابت را آقای حسین کریمی، بهواسطۀ علی، برایم فرستاد. مدتی بود از تو بیخبر بودم. گرفتاریهایِ زندگی را که میدانی: تمامی ندارد. یکی میخواهد شعرش را ببینم و نظر بدهم، یکی دیگر نثرش را. یکی هم میخواهد جمالم را ببینید که در دل میگویم: «جمال جمالِ مهتره / هرچی نبینی بهتره!» (یادش بهخیر دایهام. اگر کورهسوادی داشت، شاعر میشد. این شعرِ عوامانه را از او بهیاد دارم.) از آنسو، پُختوپَز و رُفتوروب، و از اینسو جلساتِ کانون ـ و بهتازگی دعوتِ دانشگاه برایِ شعر خواندن ـ و از آن دیگرسوها هم اصرار و اِبرامِ دوستانم در خارج که: «چه نشستهای! اینجا مُرده را زنده میکنند و تو آنجا از ناخوشی مینالی؟» و از این دیگرسو خودم که: «اگر جان هم در سینی بگذارند و هدیهام کنند، دیگر حالِ برداشتنش را ندارم ـ و مگر پزشکانِ اینجا چه برایم کم گذاشتهاند؟» بااینهمه، کتابت جانِ تازهای به من داد، خصوصاً که نزدیک به یکسومِ دستنوشتۀ آن را چند سال پیش برایم فرستاده بودی و خوانده بودم و شتابزده و خوشحال، نوشته بودم که: «تمامش کن که بسیار خواندنیست.» حالا به پایان آمده و چاپ شده و با رویِجلدی به صفا و زیبایی حروفش به دستم رسیده است. همین حالا شروع میکنم به خواندن و بعد نظرم را برایت مینویسم. * دوستِ عزیزم! در این آشفتهبازاری که مسابقۀ نوآوری کارش به عجایبنگاری کشیده است و از بعضی کتابها چیزی درمیآید که در قوطیِ هیچ عطاری پیدا نمیشود، ساده نوشتن و زندگی را نوشتن و عشق را بیشائبۀ تنانگی توجیه کردن و تخیل را به اندیشهای عارفانه پیوند زدن و زندگی را با همۀ مظاهرِ معمول و بیپیرایه و بیرنگش مُوجه انگاشتن و نبودِ فضیلت را در آن دریغی پنداشتن، هنریست که تنها دیدِ شاعرانه آن را میآفریند: این بامدادهایِ بهاری از شوق و شعف خالیست. آفتاب همان آفتاب است و باران همان باران. پیراهنِ کهنهام را میشویم، بر بندِ رخت میآویزم و به انتظار مینشینم تا آفتاب بر آن بتابد. دستهای کلاغ از آسمان میگذرد و نسیمِ ملایمی سرشاخههایِ جوانهبسته را میلرزاند. غروب که فرامیرسد، ناگهان باران میبارد. رعد میغرّد و برق میجهد. پیراهنِ خشکشده از آفتابِ بهاری ـ خیس و آبچکان ـ همچنان بر بند آویخته میمانَد. کلاغی از آسمان فُرودمیآید، بر نردۀ مهتابی مینشیند و پیراهن را نگاه میکند... ... پیراهن در نسیمِ صبحگاهی تاب میخورَد. کلاغ هنوز بر نردۀ مهتابی نشسته و چُرت میزند. از پشتِ شیشۀ پنجره، شهرِ غُبارگرفته را نگاه میکنم و به یاد میآورم که از هرگونه فضیلتی تهی شدهایم. اگر نگویم اینها که نوشتهای شعر است، باید بگویم سخت شعرگونه است. بادقت به همۀ زیباییها نگاه کردهای. تکان خوردنِ سرشاخهها را، از نسیم، دیدهای. گذشتِ زمان را از صبحی تا صبحِ دیگر پاییدهای، رختِ شُسته را بر بند رها کردهای تا خُشک شود و دوباره خیس شود و باز خشک شود؛ اما آنقدر همّت بهکار نبستهای تا از رویِ بند برداریش و گویا کلاغ و چُرتِ مُداوم و نگاهِ خالی از معنایش تو را وامیدارد که به شهری نگاه کنی که مردمش «از فضیلت تهی شده»اند. جانمایۀ این کتاب عشق است. عشق به موجودی اَثیری که مادر است و همسر است و خواهر است و دختر. نمادِ زنی اَزَلی ـ اَبَدیست که در هر سن و هر شکل و هر شخصیت میدرخشد. همیشه و هرجا هست و هیچوقت و هیچکجا نیست. هرگز به او دست نمیزنی. میدانی که دستهایت از آن پیکرِ بُخارگون گذر میکند و خطوطِ منظمش را درهم میریزد. میدانی که هست، و نیست. اما دوستش داری، بهاندازۀ همۀ قلبت، بهاندازۀ وسعتِ ذهنت و بهاندازۀ گنجایشِ خیالت. از او هیچ نمیخواهی جُز آنکه با او سخن بگویی. حتا انتظارِ پاسخ هم از او نداری؛ اما یقین داریکه میشنود. چشم میگشایی: «از برابرِ قابِ پنجره، شبحی سپیدپوش با گیسوانی سیاه، افشان بر شانهها به دیده میآید و میگذرد...» یقین داری که «او»ست. به یادِ شعرِ زیبایی از یدالله رؤیایی میاُفتم: در هیأتِ هوا دائم مُراقبتم میکند. او هست هرجا هوا که هست نه میگریزم میخواهم نه میتوانم بگریزم ناچار در هوایِ او هر چیز مثلِ هوا زیبا میگردد من شکلِ حرفِ خودم میشوم گُل شکلِ عطرِ خودش و اوست دوست وقتی هوا مجسمهای از اوست.(1) همیشه بهحُرمتی تمام با او سخن میگویی. همیشه «شما» خطابش میکنی. میگویی: «همین روزهاست که درختانِ اقاقیا گُل بدهند؛ شما هم، مثلِ من، عطرِ اقاقیا را دوست دارید؟» میگویی: «پاییز که برسد، برایتان انار دانه خواهم کرد؛ در آن کاسۀ چینیِ سفید که نقشِ گُلِ سرخ دارد، همان کاسۀ قدیمی که مادرم در آن، برایمان انار دانه میکرد.» این عشق برایت مادر، کودکی، جوانی، خانه و وطن را تداعی میکند. تو و دیگران که از خوب یا بدِ حادثه از وطن جدا افتادهاید همیشه مَشامتان پُر از عطرِ لیمو، عطرِ اقاقی، عطرِ گُلِ سرخ و گُلابِ قمصر است. هرگاه یادِ وطن میکنید گویی خاطرۀ این بوهایِ خوش شامهتان را نوازش میکند و همیشه با همین خاطرهها عشقتان را بهیاد میآورید، عشقی که در موجودی اثیری تکثُر میپذیرد و مادر و معشوق و وطن میشود. آزادهخانمِ رضا براهنی را خواندهای؟ بیگمان یکی از رُمانهایِ خوبِ معاصر است. برایِ او هم آزادهخانم همین زنِ تکثُرپذیر است که وطن و مادر و همسرِ اوست. راستی، یادم افتاد که رُمانهایِ براهنی پُر از حوادثِ پیدرپی است: هنوز از یک خوان گذر نکرده به خوانِ دیگر میرسد. این خصوصیتِ اوست که در حادثهآفرینی استاد است و خواننده را همیشه مشتاق نگهمیدارد. این نوشتههایِ تو اصلاً حادثه ندارد، اما همین همواری و سادگی بیش از هر حادثه خواننده را مجذوب میکند. مائدههایِ زمینیِ [آندره] ژید هم همینطور است: آرام و شاعرانه پیش میرود و انسان را غرقۀ لذتی شناخته میکند زیراکه عشقی ملموس و سرزنده و زمینی را به خواننده تقدیم میکند. اما عشقِ تو در این کتاب سخت لاهوتی و دور از دست است. صداقتِ ذاتیِ تو در این نوشتهها با یادآوریِ کودکیهایت، آرزوهایِ برآوردهنشدهات، عشقِ ناب و یکسویه و بیتمنایت، جایجای، آشکار است. به معشوق میگویی: «آرزو داشتهام ساز بزنم... حوصله ندارم... آنقدر باید نواخت تا انگشتها نرم شوند...» («میدانستید که من نمیتوانم؟ آن روز که برایتان چای ریختم، لرزشِ دستم را دیدید؟ فنجان و نعلبکی در دستم جِرنگ جِرنگ صدا میکرد. البته دستم همیشه نمیلرزد، گاهی...») و چه اعترافِ شرمگنانه و از سرِ صدقیست. یعنی: دست وقتی میلرزد که دلت میلرزد. و، بهقولِ اخوانِ عزیزم، «باز میلرزد دلم، دستم...» اینگونه حسبحالها شیرینترین نقلهایِ آرام و بیادعایِ نوشتههات هستند: آنچه خواننده نظیرش را در خود آزموده است، و نه از آنگونه که در رابینسون کروزو یا سفرهایِ گالیور میآزماید. این نوشتهها انگار که با گذرِ عُمرِ تو بهموازات حرکت میکنند: هرچه بر سالِ تو و بر ورقِ کتاب افزوده میشود، تو هم از نشاطِ جوانی و از شورِ عشق میکاهی و بر دغدغه و دلهره میافزایی. مینویسی: «با اینکه دوروبرم خیلی شلوغ است و با خیلیها رابطۀ دوستانه دارم... تنهایم و احساسِ تنهایی سخت آزارم میدهد.» مینویسی: «همهمان صورتک بر چهره میزنیم و از خانه بیرون میرویم. من هم ناچار صورتکهایِ مختلفی برایِ خودم ساختهام و، بنابهضرورت، یکی از آنها را بر چهره میزنم... اما فقط خودم میدانم و شما که اینها ظاهرِ قضیه است. در برابرِ شما، هیچ صورتکی بر چهرهام نمیمانَد. صورتکهایم، چون موم در برابرِ حرارتِ آفتاب، آب میشوند و فُرومیریزند. چهرۀ واقعی و اصلیِ مرا فقط شما دیدهاید و میبینید؛ ذهن و دلِ مرا فقط شما بهشکلِ عریان میتوانید ببینید و هرآنچه را در آن نهفته بهروشنی بخوانید.» چرا آدمها دوست دارند در آینه نگاه کنند؟ چرا دوست دارند جلوِ دوربینِ عکاسی بنشینند تا عکسی از ایشان گرفته شود؟ چرا از نقاش میخواهند که شمایلِ ایشان را رَقَم بزند؟ آیا نه برایِ آنکه خود را بشناسند؟ تو بهترین وسیله را برایِ این خودشناسی پیدا کردهای. تخیلِ خود را آنقدر صیقل زدهای تا آینۀ جمالِ معشوق را آینۀ تو کند. تو خود را در این آینه یا، بهتر بگویم، خود را در «او» دیدهای. صورتِ تو عاری از هر صورتکی در وجودِ او پیداست. بسیاری از عباراتِ این کتاب، بهویژه بخشهایِ پایانیِ آن، مرزِ میانِ شعر و نثر را از میان برمیدارند و اینچنین شعرگونه میشوند: «... انگار خواب میبینم و خوابِ من انگار در غلظتِ خاکستریرنگِ نامعلومی آهسته در سیلان است...» «... بالایِ سرمان آسمانِ کبود تاب برمیدارد. رویِ تمامِ شهر انگار رنگِ اَرغوانیِ سردی پاشیدهاند...» «... امروز چه روزیست؟ چرا تمامِ صفحههایِ تقویمِ بغلیِ من سفید است؟» «... در چارچوبِ پنجره ابری متین از آسمان بیرنگ میگذرد و کلاغان، دسته دسته چشماندازِ بیقراریهایم را سیاه میکنند...» گاه در میانِ نوشتههایت «مرگ» چهره مینمایاند. در این هنگام نیز معشوق تو را ترک نمیکند یا، بهتر بگویم، تو او را رها نمیکنی و شِکوۀ مرگ را پیشِ معشوق میبَری. مینویسی: «او را هم میبینید؟ بر بالینِ پسرکم ایستاده، آنجا، بالایِ تخت، سَمتِ چپ... چند ماه است که پیوسته دوروبَرِ ما میپلکد. گاهی انگشتانِ استخوانیِ سرد و بیرنگش را در لایِ موهایِ سیاه و بلندِ پسرم فُرومیکند. میرود و میآید و رهایمان نمیکند.» «عشق خواهرِ مرگ است.»(2) اِرُس (Eros)، نمادِ عشق و کامجویی، با هیأتِ سنگیِ نامنظمش، در کنارِ تاناتوس (Thanatos)، نمادِ مرگ، با بالهایِ سیاهش، تجسمِ پیوندِ بیگُسستِ وجود و عَدَم است. افسونِ این پیوند گهگاه دغدغۀ خاطرت میشود، اما همچنان عشق پیروز میشود و این دغدغه را بیاثر میکند. عرفانی که، بهصورتِ انحلال و ذوب در وجودِ عشق، خواننده را در سطرسطرِ کتاب بهدنبالِ خود میکشانَد، سرانجام، در آخرین بخش، با کلامِ خواجه عبدالله انصاری چهره میگُشاید و به یقین میپیوندد: روزگاری او را میجُستم، خود را مییافتم. اکنون خود را میجویم، او را مییابم... ناصر عزیز! قلم گرفتم و نامهام به اینجا رسید؛ پایانِ نامه نیست، پایانِ من است که پلکهایم سنگین شدهاند. خدا نگهدارت! 24 خرداد 1380
از کتابِ تازهمنتشرشدۀ سیمین بهبهانی در ایران: یادِ بعضی نفرات، نشرِ نگاه، 1388
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1) لبریختهها، صفحۀ 15. 2) تعبیرِ جاودانیاد احمد شاملو («و عشق را / که خواهرِ مرگ است») از مرثیه در خاموشیِ فروغ فرخزاد، سرودۀ 29 بهمن 1345.
پنجشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٩ متن نهایی با 123 امضا
اعتراضِ صد و بیست و سه روشنفکرِ ایرانی و سوئدی به وضعیتِ جعفر پناهی
جعفر پناهی فیلمسازِ ایرانی که در روزِ 11 اسفندماه 1388 [دومِ مارسِ 2010] دستگیر شده، از روزِ یکشنبه 26 اُردیبهشتِ 1389 [16 ماهِ مهِ 2010]، در اعتراض به رفتارهایِ غیرِانسانی حکومتِ ایران نسبت به او و خانوادهاش، اعتصابِ غذا کرده است. جانِ این هنرمند، در سلولِ زندانِ اوین، بهشدّت در خطر است! ما ضمنِ اعتراضِ شدید به اعمالِ شرمآورِ حاکمانِ ایران، خواهانِ آزادیِ فوری و بیقید و شرطِ جعفر پناهی هستیم و از تمامِ آزادگان و آزادیخواهانِ جهان میخواهیم تا چنین رفتارهایی را محکوم کنند و برایِ رهاییِ این فیلمساز بکوشند. امضاءکنندگان: مینا آذریان، پروین اردلان، آذر ارفعزاده، مُرتن ارنتژن، مارینا استاگ، شهرام اطمینان، سعید افشار، نسرین الماسی، توربیون الِنسکی، قیاط المتهون، مِتا اوتوسون، سعید اوحدی، ماریتا اولوسکوگ، یانیکه اولوند، شعله ایرانی، خسرو باقرپور، کوردو بخشی، شریفه بنیهاشمی، فرج بیرقدار، منیره برادران، ماری براری، کامران بزرگ نیا، شاهین بوستانی، مجید بهشتی، سوسن بیات، نیلوفر بیضائی، ایرج پارسیفر، ناصر پاکدامن، ماریا پرشون لوفگرن، مینو پوراصل، فرامرز پویا، مونیکا ترانسترومر، توماس ترانسترومر، سوسن تسلیمی، فرشاد توماج، منصور تهرانی، ملیحه تیرهگل، بردیا حدّادی، مهرتاش حسینی، الهه حمیدی، نسیم خاکسار، ایرج خسروی، رشید خوشعقیده، رشید داوری، هایده درآگاهی، وازریک درساهاکیان، شیریندخت دقیقیان، لیو دواِ، حمید راد، خسرو رحیمی، آرنه روت، مونیکا زاک، ناصر زراعتی، حسن زرهی، اکبرسردوزامی، ماریا سودربَری، بینکت سودرهِل، کریستینا سولبَری، نوشین شاهرخی، سعید شریفیان، کیوان شعاعی، شیدا شفیعی، مینو شکری، یوگن شولگین، بهروز شیدا، رضا طالبی، فرهنگ طاولی، فرح طاهری، جهانبخش طوفانیان، امیر عزتی، عباس عظیمیان، محمد عقیلی، فرشید فاریابی، شهرام فرزانهفر، آکیم کاگلار، کاوه فولادی، رضا قاسمی، احمدرضا قایخلو، اِوا کاتس لارشون، توربیون لوندگرن، تِری کارلبوم، امینه کاکاباوه، مریم کرّابی، کاظم کردوانی، اَگنتا کلینسپور، مورات کوثری، آرنه کونیگ، توربیون لاگر، میترا لاگر، کارین لکه، میکائیل لوفگرن، مسعود مافان، بودیل مالمستن، لیلا مجتهدی، علیرضا مجلل، آذر محلوجیان، لیلا محمدی، تقی مختار، فاتح مَردوخ، توماس مگنوسون، شکرالله منظور، اسفندیار منفردزاده، ماریا مودیگ، احمدرضا مؤید محسنی، نامدار ناصر، سوزانه نِسیم، مجید نفیسی، مرتضی نگاهی، شهین نوایی، سیروس نوروزبیگی، پرتو نوریعلا، بهمن نیرومند، بیرگیتا والین، اویویند وُگن، عیسی وندی، سیو ویدِربَری، بیورن ویمَن، محمد هاشمی نژاد، بیته هامارگرن، محمدحسین یحیایی، الهام یعقوبیان، ناصر یوسفی، اولا یوهانسون.
JAFAR PANAHI, THE IRNAIAN FILMMAKER, WHO WAS ARRESTED IN IRAN ON MARCH 2, 2010, HAS BEGUN A HUNGER STRIKE AS OF MAY 16, 2010, IN OBJECTION TO THE INHUMAN BEHAVIOR OF THE IRANIAN AUTHORITIES TOWARDS HIM AND HIS FAMILY. THIS ARTIST’S LIFE IS IN GRAVE DANGER IN THE EVIN PRISON CELL. WE DECLARE OUR OBJECTION AGAINST THE DISGRACEFUL ACTIONS OF THE IRANIAN GOVERNMENT OFFICIALS, AND ASK FOR IMMEDIATE AND UNCONDITIONAL RELEASE OF JAFAR PANAHI, AND HEREBY ASK ALL ADVOCATES OF FREE SPEECH AND ALL FREEDOM-LOVERS OF THE WORLD TO CONDEMN SUCH ACTIONS AND BRING ALL THEIR EFFORTS TO FREE THIS DISTINGUISHED FILMMAKER. *** Den iranska filmaren Jafar panahi som arresterades den 2 mars 2010 i sitt hem i Teheran sitter fortfarande i det beryktade Evinfängelset utan rättegång. I protest mot den iranska regimens omänskliga beteende och hotelser mot honom och hans familj har Panahi börjat en hungerstrejk sedan 16 maj. Hans liv är i allvarlig fara i fängelsecellen. Vi protesterar starkt mot de iranska myndigheternas vidriga behandling av Jafar Panahi och kräver att han friges omedelbart och ovillkorligt. Vi vädjar till alla fritt tänkande människor i hela världen att fördöma den iranska regimen och kämpa för hans frigivning.
Said Afshar - Mohammad Aghili - Ghayath Almadhoun – Nasrin Almasi - Parvin Ardalan - Azar Arfazadeh - Mårten Arndtzén - Mina Azarian – Abbas Azimian - Khosri Bagherpour – kurdo Baksi – Sharifeh Banihashemi - Monireh Baradaran - Sousan Bayat - Faraj Bayrakdar – Majid Beheshti – Mary Berari - Niloufar Beyzaei – Shahin Boustani – Kamran Bozorgnia – Ekim Caglar - Terry Carlbom - Shirindokht Daghighian - Haideh Daragahi - Rashid Davari – Vazrik Dersahakian – Liv Due - Trbjörn Elensky - Shahram Etminan – Amir Ezati – Farsid Faryabi – Shahran Farzanehfar - Kaveh Fouladi – Ahmad Reza Ghayekhlou -- Bardia Haddadi - Elahe Hamidi – Bitte Hammargren - Mohammad Hasheminejhad - Mertash Hosseini - Sholeh Irani – Ulla Johansson – Amineh Kakabaveh - Lena Kallenberg - Kazem Kardavani – Maryam Karrabi - Nasim Khaksar – Iraj Khosravi – Rashid Khoshaghideh- Agneta Klingspor - Arne Konig - Murat Kuseyri -- Mitra Lager – Trbjörn Lager - Eva Katz Larsson - Carin Leche - Torbjörn Lundgren - Mikael Löfgren - Massood Mafan – Thomas Magnusson - Azar Mahloujian – Bodil Malmsten - Shokrolah Manzour – Fateh Mardukh - Ahmad Reza Moayed Mohseni – Maria Modig - Leyla Mohammadi -Alireza Mojallal – Leila Mojtahedi - Taghi Mokhtar – Esfandiar Monfaredzadeh – Majid Naficy - Namdar Naser – Shahin Navai - Morteza Negahi – Suzanne Nessim – Bahman Niroumand - Sirous Norouzbeygi – Partow Nouriala - Saeid Ohadi - Meta Ottosson – Naser Pakdaman - Iraj Parsifar – Maria Persson Löfgren - Faramarz pooya – Minoo Purrasel - Hamid Rad – Khosro Rahimi – Arne Ruth - Akbae Saedouzami – Eugene Schoulgin - Sheyda Shafaei – Noushin Shahrokhi - Saeid Sharifian - Behrouz Sheyda - keyvan Shoaei - Minoo Shokri - Christina Sohlberg - Marina Stagh - Maria Söderberg - Bengt Söderhäll – Farah Taheri - Sussan Taslimi – Reza Talebi – Farhang Tavoli – Mansour Tehrani – Maliheh Tiregol - Farshad Toomaj - Jahanbakhsh Toufanian - Monica Tranströmer - Tomas Tranströmer - Marita Ulvskog - Isa Vandi – Öyvind Vågen - Birgitta Wallin - Siv Widerberg - Bjorn Wiman – Elham Yaghoubian - Mohammad Hosein Yahyaei - Naser Yousefi - Monica Zak - Naser Zeraati – Hasan Zerehi - Jannike Åhlund .
شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٩ نامۀ اعتراض
اعتراضِ صد و نُه روشنفکرِ ایرانی و سوئدی به وضعیتِ جعفر پناهی
جعفر پناهی فیلمسازِ ایرانی که در روزِ 11 اسفندماه 1388 [دومِ مارسِ 2010] دستگیر شده، از روزِ یکشنبه 26 اُردیبهشتِ 1389 [16 ماهِ مهِ 2010]، در اعتراض به رفتارهایِ غیرِانسانی حکومتِ ایران نسبت به او و خانوادهاش، اعتصابِ غذا کرده است. جانِ این هنرمند، در سلولِ زندانِ اوین، بهشدّت در خطر است! ما ضمنِ اعتراضِ شدید به اعمالِ شرمآورِ حاکمانِ ایران، خواهانِ آزادیِ فوری و بیقید و شرطِ جعفر پناهی هستیم و از تمامِ آزادگان و آزادیخواهانِ جهان میخواهیم تا چنین رفتارهایی را محکوم کنند و برایِ رهاییِ این فیلمساز بکوشند. امضاءکنندگان: مینا آذریان، پروین اردلان، آذر ارفعزاده، مُرتن ارنتژن، مارینا استاگ، شهرام اطمینان، سعید افشار، توربیون الِنسکی، قیاط المتهون، مِتا اوتوسون، سعید اوحدی، ماریتا اولوسکوگ، یانیکه اولوند، شعله ایرانی، خسرو باقرپور، کوردو بخشی، فرج بیرقدار، منیره برادران، ماری براری، کامران بزرگ نیا، شاهین بوستانی، مجید بهشتی، سوسن بیات، نیلوفر بیضائی، ایرج پارسیفر، ناصر پاکدامن، ماریا پرشون لوفگرن، فرامرز پویا، مونیکا ترانسترومر، توماس ترانسترومر، سوسن تسلیمی، فرشاد توماج، منصور تهرانی، بردیا حدّادی، مهرتاش حسینی، الهه حمیدی، نسیم خاکسار، ایرج خسروی، رشید خوشعقیده، رشید داوری، هایده درآگاهی، وازریک درساهاکیان، لیو دواِ، حمید راد، خسرو رحیمی، آرنه روت، مونیکا زاک، ناصر زراعتی، اکبرسردوزامی، ماریا سودربَری، بینکت سودرهِل، کریستینا سولبَری، سعید شریفیان، کیوان شعاعی، شیدا شفیعی، مینو شکری، بهروز شیدا، رضا طالبی، فرهنگ طاولی، جهانبخش طوفانیان، امیر عزتی، عباس عظیمیان، محمد عقیلی، فرشید فاریابی، شهرام فرزانهفر، کاوه فولادی، اِوا کاتس لارشون، توربیون لوندگرن، تِری کارلبوم، امینه کاکاباوه، مریم کرّابی، کاظم کردوانی، اَگنتا کلینسپور، مورات کوثری، آرنه کونیگ، رضا قاسمی، احمدرضا قایخلو، توربیون لاگر، میترا لاگر، کارین لکه، میکائیل لوفگرن، مسعود مافان، بودیل مالمستن، علیرضا مجلل، آذر محلوجیان، لیلا محمدی، تقی مختار، فاتح مَردوخ، توماس مگنوسون، شکرالله منظور، اسفندیار منفردزاده، احمدرضا مؤید محسنی، نامدار ناصر، سوزانه نِسیم، مجید نفیسی، مرتضی نگاهی، شهین نوایی، سیروس نوروزبیگی، بهمن نیرومند، بیرگیتا والین، اویویند وُگن، عیسی وندی، سیو ویدِربَری، بیورن ویمَن، محمد هاشمی نژاد، بیته هامارگرن، محمدحسین یحیایی، ناصر یوسفی، اولا یوهانسون.
JAFAR PANAHI, THE IRNAIAN FILMMAKER, WHO WAS ARRESTED IN IRAN ON MARCH 2, 2010, HAS BEGUN A HUNGER STRIKE AS OF MAY 16, 2010, IN OBJECTION TO THE INHUMAN BEHAVIOR OF THE IRANIAN AUTHORITIES TOWARDS HIM AND HIS FAMILY. THIS ARTIST’S LIFE IS IN GRAVE DANGER IN THE EVIN PRISON CELL. WE DECLARE OUR OBJECTION AGAINST THE DISGRACEFUL ACTIONS OF THE IRANIAN GOVERNMENT OFFICIALS, AND ASK FOR IMMEDIATE AND UNCONDITIONAL RELEASE OF JAFAR PANAHI, AND HEREBY ASK ALL ADVOCATES OF FREE SPEECH AND ALL FREEDOM-LOVERS OF THE WORLD TO CONDEMN SUCH ACTIONS AND BRING ALL THEIR EFFORTS TO FREE THIS DISTINGUISHED FILMMAKER. *** Den iranska filmaren Jafar panahi som arresterades den 2 mars 2010 i sitt hem i Teheran sitter fortfarande i det beryktade Evinfängelset utan rättegång. I protest mot den iranska regimens omänskliga beteende och hotelser mot honom och hans familj har Panahi börjat en hungerstrejk sedan 16 maj. Hans liv är i allvarlig fara i fängelsecellen. Vi protesterar starkt mot de iranska myndigheternas vidriga behandling av Jafar Panahi och kräver att han friges omedelbart och ovillkorligt. Vi vädjar till alla fritt tänkande människor i hela världen att fördöma den iranska regimen och kämpa för hans frigivning.
Said Afshar - Mohammad Aghili - Ghayath Almadhoun - Parvin Ardalan - Azar Arfazadeh - Mårten Arndtzén - Mina Azarian – Abbas Azimian - Khosri Bagherpour – kurdo Baksi – Monireh Baradaran - Sousan Bayat - Faraj Bayrakdar – Majid Beheshti – Mary Berari - Niloufar Beyzaei – Shahin Boustani – Kamran Bozorgnia – Terry Carlbom - Haideh Daragahi - Rashid Davari – Vazrik Dersahakian – Liv Due - Trbjörn Elensky - Shahram Etminan – Amir Ezati – Farsid Faryabi – Shahran Farzanehfar - Kaveh Fouladi – Ahmad Reza Ghayekhlou -- Bardia Haddadi - Elahe Hamidi – Bitte Hammargren - Mohammad Hasheminejhad - Mertash Hosseini - Sholeh Irani – Ulla Johansson – Amineh Kakabaveh - Lena Kallenberg - Kazem Kardavani – Maryam Karrabi - Nasim Khaksar – Iraj Khosravi – Rashid Khoshaghideh- Agneta Klingspor - Arne Konig - Murat Kuseyri -- Mitra Lager – Trbjörn Lager - Eva Katz Larsson - Carin Leche - Torbjörn Lundgren - Mikael Löfgren - Massood Mafan – Thomas Magnusson - Azar Mahloujian – Bodil Malmsten - Shokrolah Manzour – Fateh Mardukh - Ahmad Reza Moayed Mohseni - Leyla Mohammadi -Alireza Mojallal – Taghi Mokhtar – Esfandiar Monfaredzadeh – Majid Naficy - Namdar Naser – Shahin Navai - Morteza Negahi – Suzanne Nessim – Bahman Niroumand - Sirous Norouzbeygi – Saeid Ohadi - Meta Ottosson – Naser Pakdaman - Iraj Parsifar – Maria Persson Löfgren - Faramarz pooya - Hamid Rad – Khosro Rahimi – Arne Ruth - Akbae Saedouzami – Sheyda Shafaei – Saeid Sharifian - Behrouz Sheyda - keyvan Shoaei - Minoo Shokri - Christina Sohlberg - Marina Stagh - Maria Söderberg - Bengt Söderhäll - Sussan Taslimi – Reza Talebi – Farhang Tavoli – Mansour Tehrani - Farshad Toomaj - Jahanbakhsh Toufanian - Monica Tranströmer - Tomas Tranströmer - Marita Ulvskog - Isa Vandi – Öyvind Vågen - Birgitta Wallin - Siv Widerberg - Bjorn Wiman - Mohammad Hosein Yahyaei - Naser Yousefi - Monica Zak - Naser Zeraati - Jannike Åhlund .
پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩ به یاد جعفر پناهی
فکر کردم بد نیست این شعرِ غمانگیز و زیبایِ نیمای بزرگ را (که شصت سال از زمانِ سُرودنش میگذرد) به یادِ دوست فیلمسازِ در بند، جعفر پناهی، باری دیگر بخوانیم. با آرزوی رهایی هرچه زودتر این هنرمند کوشا و هوشیار از زندان تا بازهم فیلمهای خوب بسازد و نامِ ایران و ایرانی را در جهان همچنان بلندآوازه سازد! یک نامه به یک زندانی نیما یوشیج
دیرگاهیست که از تو خبری نرسیدهست به من، وَز هر آن دوست که میپُرسَمَت از حالِ درون ننگریدهست به من.
از برایِ این است شب و روزِ تو در آن تنگحصار و شب و روزِ من اَندر دلِ این بازحصاری (که بهظاهر نه چنان زندان است) همه با رنج و تَعَب میگذرد. و شبِ تیره که اِشباع شدهست، با فُسونی که در او، سویِ ما دارد رو و فریبِ بدخواه، و فسونی که به گَندهشدۀ لاشۀ یک زندگیِ مُرده چو گور مینشانَد همه را، سویِ ما بسته نگاه؛ و نگهشان بیمار پایبوس آمده دیواری را مانده با آن خاموش و خیالِ کجشان همچو تیری که نه بر سویِ هدف، با کجی همآغوش؛ و همه میترسند که تنِ این گنداب نرسانَد ز تکآورده سیاهش به لبِ ایشان آب یا گِلآلوده به تن ریختۀ دیواری، بندِ هر خشتش از مایۀ زخمِ بهچه نام (آنکه برادرشان بود) نفکند ایشان را بیش و کم سایه به سر. * همهشان میترسند که تنِ گَندۀ عفریتزنی به سفیدابش روپوشِ دروغ، نکشدشان در بَر. * همهشان میترسند. آری. نه در آن ریبی، حتی از وفورِ مهتاب. از تنِ سنگی اگر «میمرَز»ی سردرآورده بر آن سنگ به خواب؛ و اگر «توکا»یی، به صدایی گذرد، به زمین میسایند، وَر درآید به نوا بوقی از حمام، به خیالی که خبر از پیکاریست همه این جمعِ حماسهخوانان جا تهی کرده، به ره میپایند. * همهشان میترسند همچنان کز زندان، که نگهشان ناگاه درنیابد بهسویِ دربندان. * وندرین مدتِ پُردغدغه، با اینهمه رنج کار مشکل شده است وَز پسِ هر مشکل، سرگردانی که به مقصد نرسد هیچکسی همچو یک نامه به یک زندانی! چو قلاده در تاب هرچه از این ناتو تاب میگیرد و خواب. چو قلاده سنگین هرچه زین گردش میگیرد رنگ تا نماید رنگین. و به دندانِ سفید و سیهش، قافلۀ روز و شبان میجَوَد پیکرِ ما. شادمان آنانی که نمیآیدشان بر لب از بیم به دل که چهها میگذرد بر سرِ ما. زندگانی چه گرفتاریِ شیرینی هست که به دل دارد با بعضی در غمِ دیرینی دست (با فسونش چو نه هرگز کاری با فریبش چو نه هرگز پیوست.) * من فقط گوشم اما با همه این احوال، به صداییست که میآید از راهِ دراز و به چشمانِ پُر از شیطنتم میگوید: «با صدایِ رَه همپاست کسی.» و بههر زمزمهام بر لب ازین گوشاریست که سویِ شهرِ خموش میسُرایَد جَرَسی. * میسُراید جرسی. آری. تنها گوش میخواهد از ما. گر در امیدِ فراوان هستیم یا به یأسِ بیمَر، حوصلهی نارسِ ماست آنکه میگوید: «کس نیست به راه.» همچو راهی متروک، کز میانِ خس و خاشاکِ بیابان شده گُم، مردِ زندانی تنهاست. * با وجودی که نمیآید رو به تو کسی چشمها هست ز راهِ پنهان که بهسویِ تو گشادهست بسی. * من درین دهکده، در بسته به روی (همچو بینایی سرگشته به شهرِ کوران که اَسفناکیِ او از همهسوست) بارها گفتهام این با همهکس که فقط حرفِ دلِ من با اوست. اوست آیا دلتنگ کآمد از مقصدِ دور، یا در این فکر که دورانِ گرفتاریِ او مایۀ نام و نشان است و غرور؟ * چه خیالی ساکن! چه ملالی در راه! روزِ دیدارِ تو تنها با من خواهد این راز گشود. گو هر آن بد که گذشت بگذرد باز و کند باز نمود. سنگ بارَد از مدخلِ کوه عدد افزاید حقنشناسان را. من همه رنج به دل میبندم و همه تیرِ ملامت به جگر، به خیالی که میآید روزی که به دیدارِ رُخت میخندم. وز هر آنکس که بر آن شهر سفر دارد میپرسم: «داری از او خبری؟» پیش از آنی که از او باشدم اول پرسش که: «بر او داری آیا گذری؟» * ای دلاویزِ من، ای همره، همفکرِ عزیز! همچنان صبحِ دلافروز، خیالِ تو تمیز! و برادرشده چون رشتۀ دندان به لبم یا فشردهتر از آن (با من آن دَم که تویی با بدان در کینه) و مرا دوستیِ تو از امیدم در دل بیشتر دیرینه. با همه حوصله، من داغم از حوصلهام؛ فکر، کاین حوصله آیا چه زمان بارور خواهد بودن؟ باور از من کن: باید که بههمپاییِ این حوصله جان فرسودن. گر به سودا و شتابی شدهایم ور به راه آمدهایم یا گرفتارِ عذابی شدهایم. * کِی به من میرسد آیا روزی؟ گرم تا رویِ زمین تاخته آیا خورشید؟ میوه کی خواهد ازین شاخۀ نوخاسته چید؟ با چراغی که در این خانۀ تنگ با دلم میسوزد و به هر سرکشیاش دارد درخواست کز برایِ همه آن همسفران افروزد، چشم در راهم سیمایِ چه همدردی را من؟ در خطوطِ بههمآمیختۀ مبهمِ تقویمِ حیاتِ من و تو، و آنانی که چو من یا چو تواند، روزِ نزدیک خلاصیست اگر، با کدام اُسطرلاب میتوانیم در آن بُرد نظر؟ * چند سال است که گشته سپری؟ چند ماه است؟... بگو! سال و مَه را بهحساب بُرده غارت از من، یکهتازِ شب و روز؛ همچنانی که خیالِ دَمِ بیداری را خوابهایِ شیرین، و جوانیِ مرا رنجهایِ دیرین. * تو بگو! از چه در این مدت هر چیزی غماز شده؟ ـ همچنان که مهتاب در سخنچینیِ خود با مُرداب ـ و دلآرامِ سَحَر، دیگر با من قصه کم میکند از رمزِ نهانی که از او خواهد شد شوریده؟ صحنۀ این شبِ دیرین ـ که در او هر تعب است ـ راهِ سرمنزلِ مقصود و رهِ روزِ خلاص در کدامین سویِ تاریکِ بیابانِ شب است؟ با زبانآوریاش باد چرا (همچنانی که به شنزارِ بیابانی گرم جویی آواره بمانَد ز خروش) از چه غمگین ننماید مردی که جوانی به هدر داد و بر او آن دلآرام نیفکند نگاه؟ (چون بهاری که بخندید و شکفت بینشان از خود در ناحیۀ دور از راه؟) * لیک بیهیچ جواب، به همه زورش در کار، صدایِ دریا در خودِ او مُردهست. و دهاتی که خراب، و خرابی که دهات، چهرهشان افسردهست. و نمیداند ره را به کجا خواهد بردن مردی، خانه گم کرده به راه، که گرش صد بهنشان خانه دهند به یکی نیست نگاه. * از تفِ گرمِ بیابانِ هلاک آه، نزدیک شدهست کاو شود نقشۀ خاک.
بر سرش ریختۀ فکرتِ او آواریست کاو فرومانده در آن؛ و همه این سخنان حرفِ دل است که ندارد نظری هر که بر آن. * حرفِ دل بهتر از هر حرفیست؛ انچه میزاید بیوسوسهای از رهِ دل، شک و تردیدی اندر آن نیست. بد و خوبی که به ما میگذرد با دلِ خسته، بد و خوب کنیم. گشت ز اندیشۀ ما صورتِ هستی معیوب اندکی نیز ز رویِ انصاف فکرِ خود را ـ که عَنود است و زیانآور ـ معیوب کنیم. * آه، همفکرِ عزیز! آمدم بر سرِ این حرف چه خوب من بگویم به تو آنان که دگرتر بودند ـ از همه آن دگران ـ یک نفر زآنان نیست از چه این دَم بهسویِ تو نگران؟ بادِ توفنده چو جُنبید از جا، بُرد آسان با خود هر گیاهی که ضعیف هر ضعیفی که گیاه وآنچه بگذاشت بهجا با درست و نه درست پهنهور دیواریست که پناهِ من و تو و دلِ غمخواریست، یا رفیقیست که او مانده ز پا و به من میتازد در هر اندیشه که دارم با تو، تا سخنهایِ پُر از قوت و جانی به میان نگذارم با تو. یا شریکیست که راندهست ز جا و به من میگوید: «کورهراهِ شب را برعبث راهگذر میجوید.» * هیچکس نیست. بس افسوس که نیست! کسی آنگونه که میباید از خوابِ گرانش بیدار وز رهِ یأسِ عجیبی ـ که نه یأسِ من و توست ـ چون من و تو به کنار. * در دلِ این شب کاین نامه مرا در دست است مانده در جادهی خاموش چراغ هرکجا خاموشیست. باد میکاوَد با رخنۀ راه راه میپیچد در خلوتِ باغ. آن زنِ بیوه ـ که میدانی کیست ـ سرِ خود دارد در دست؛ و سگش (کاش چو سگ آدمیای داشت وفا!) پیشِ او خوابیدهست. نجلا رویِ حصیرش در اتاقش تنها «هفتپیکر» میخوانَد. گاهی او شعرِ مرا ـ که ز بَر دارد ـ با من به زبان میرانَد. من به او میگویم: «نجلا، گریه نکن، صبح نزدیک شدهست؛ با دلاویزیِ خود دلاَفروز، آن سفرکرده میآید یک روز!» ولی او با همه فهمش که به هر رمزی در حرفِ من است نیست یک لحظه خموش مینشیند کمتر حرفِ مَنَش ـ گرچه سودِ وی از آن است ـ به گوش.
او و من، تنها ما از تو داریم سخن؛ و منِ خستۀ ویرانه ـ که گر ذرهام از شادی هست حسرت و دردم از خانۀ دل میروید ـ میتوانم که دوباره دیدن که به افسونِ کدام و چه فریب دستی از حلقۀ فرسودهقبایی بیرون به درِ خانۀ همسایۀ من میکوبد؛ و چه مهتابی ـ چرکینتر از راهی سرد و خموش ـ میکند چهرۀ مردی را روشن که به ده میرسد، اَنبانش خالی بر دوش. * لیک ارابهچیِ پیری ـ که رفیقِ من و توست: آیتبیک ـ پسِ زانویش سر در ارابه بُرده است خوابش از عالمِ دلخسته بهدر؛ چون تو میدانی کاو راست چه درد من نمیخواهم حرفی از او به زبانم آید. * زنده باشی تو، به دل میطلبم! مطلبی نیست دگر. بچهها سالم هستند ـ گرچه درمانده تمام ـ من و آنها به تو، از این رهِ دور میرسانیم سلام. مُردادماهِ 1329 سهشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٩ یک تذکر...
فارسیزبانانِ عزیز! این «شِین» زائدِ زشت را لطفاً رها کنید! بیماریِ مُسریِ بیشترِ نادرستگوییها در زبانِ شیرینِ فارسی (که از قدیم گفتهاند: «شکر است!»)، نتیجۀ ویروسی است ناشناخته و موذی که چگونگیِ زایش و پیدایش و گسترشِ آن معمولاً مشخص نمیشود. یکی از این ویروسها که با سرعتی شگفتیآور از حدودِ یک سالِ پیش پخش شده و سرِ زبانها افتاده (آنهم نه فقط سرِ زبانِ بهاصطلاح «عوام»، که بسیاری از گویندگانِ رسانههایِ گروهی و ادیبان و هنرمندان و مفسران و استادانِ دانشگاه و متخصصانِ رشتههایِ گوناگونِ علمی و ادبی و فرهنگی و غیره نیز بیدریغ و بیملاحظه آن را بهکار میبرند و غریب این است که هیچکس به زائد و زشت بودنِش توجهی ندارد)، استفاده از سومشخص فعلِ «هستن» [یعنی «هست»] بهجای فعلِ «استن» (زمانِ حالِ «بودن») [یعنی «است»] آنهم با افزودنِ یک «ش» زائد است. مثلاً بهجایِ گفتنِ «جمهوری اسلامی حکومتی دیکتاتوری است.» [یا در گفتار، بهشکلِ «جمهوری اسلامی حکومتی دیکتاتوریه.»]، گفته میشود: «جمهوری اسلامی حکومتی دیکتاتوری هستش.» گاهی حتی این «ش» زائدِ البته زشت را هنگامِ صرفِ زمانِ گذشتۀ فعلِ «بودن» [یعنی «بود»] نیز بر زبان میرانند. مثلاً بهجایِ اینکه بگویند: «نظامِ پادشاهی پهلوی هم دیکتاتوری بود.»، میگویند: «نظامِ پادشاهی پهلوی هم دیکتاتوری بودش.» همچنانکه ملاحظه میشود، در هر دو مورد، هیچگونه ضرورتی به افزدونِ این «ش» زائدِ زشتِ البته نادرست از نظرِ دستورِ زبانِ فارسی وجود ندارد. اینکه ویروسِ چنین نابهنجاریِ آلودهای دقیقاً از کِی و کجا پیدا شده، من تا کنون به نتیجهای نرسیدهام. ولی حدس میزنم که این ویروس متأسفانه از درونِ ایران سر برآورده و سپس، از طریقِ گفتارهای تلفنی و اینترنتی، بهسرعت رواج و گسترش یافته و به رسانههای گروهیِ بیرون از کشور نیز راه پیدا کرده است؛ بهطوریکه دیگر امروزه، کمتر زن و مردِ پیر یا جوان و نوجوانِ فارسیزبانِ ایرانی را میتوانید پیدا کنید که وردِ زبانش «هستش» و «بودش» نبوده باشد. تا یکی دو روزِ پیش، نگارنده هنگامِ شنیدنِ این «هستش» و «بودش»های کریه و نابهنجار، دچارِ آزردگیِ حسِ شنوایی میشد و تنها کاری که از دستش ساخته بود این بود که مراقب باشد این ویروس به زبان و گفتارِ او هم سرایت نکند و دچارِ این بیماریِ «لاعلاج» یا (اگر خواسته باشیم خوشبینی نشان بدهیم، باید بگوییم) «دیرعلاج» نشود و دلخوش بود که این «نادرستگویی» فقط در «گفتار»ها هست و خوشبختانه به «نوشتار»ها راه نیافته و امیدوار بود بر اثرِ گذشتِ زمان، خودبهخود، از بین برود و فارسیزبانانِ عزیز و محترم به خود بیایند و همچون گذشتگان و پدران و مادرانشان و نیز خودشان پیش از شیوعِ این ویروس، آن را رها کنند و از زشت کردن این زبانِ شیرینِ زیبایِ خوشآهنگ دست بشویند. اما در این یکی دو روزه، در برخی نوشتارهایِ اینترنتی یا شکلِ مکتوبِ بعضی از گفتارها، ملاحظه کرد که خیر، گویا خطر جدیتر از آن است که میپنداشته و در کمالِ تأسف، این ویروس غیر از زبان، وارد قلمها و «کیبُرد»های کامپیوترِ هممیهنان و همزبانانِ نازنین هم شده است و اگر کسی تذکر ندهد و اگر این خطر نادیده انگاشته شود، بسا که این نادرستگویی و نادرستنویسی ماندگار شود و غیر از آزار حسِ شنوایی، از این پس، دچارِ لطمه خوردنِ حسِ بینایی هم بشویم. شاید اشاره به این نکته بد نباشد که اگرچه برای چنین ویروسهایی واکسن وجود ندارد، اما تنها راهِ مبتلا نشدن به آنها، «سالم» و «نیرومند» نگهداشتن ذهن و زبان است و بس. و این «سلامت» و «نیرومندی» حاصل نمیشود مگر با مطالعۀ گاهبهگاهِ آثارِ ادبیِ غنی و ارزشمندِ کهن و نوِ زبانِ فارسی که خوشبختانه فراوان است و در دسترسِ همگان. من در این مختصر، قصد ندارم واردِ بحثِ زبانشناسی بشوم و ذکر برخی نکتهها در زمینۀ زبان، از جمله اینکه تغییر و تحول و رو به سادگی رفتنِ زبان، بهخصوص زبانِ گفتاری، امری است طبیعی و ناگزیر، روشنتر از آن است که نیازی به تکرار داشته باشد و همگان از آن آگاهند، اما گسترش شدیدِ افزدودنِ این «شِ» (بهعمد تکرار و تأکید میکنم) «زشت» و «نابهنجار» که گمان نکنم کسی قبول نداشته باشد که «زائد» هم هست، مرا واداشت که این تذکر را بدهم. مطمئنم که از این پس، همۀ خوانندگانِ این مطلبِ کوتاه نیز همچون من، هنگامِ شنیدن یا خواندن و دیدنِ این «شِ» زائد زشت، دچارِ آرزدگیِ گوش و چشم و ذهن خواهند شد. همینجا، باید از همۀ خوانندگانِ همزبانِ عزیز پوزش بخواهم که با این کارِ خود، موجبِ «آزردگیِ» آنان میشوم، اما تقریباً اطمینان دارم همگان با من موافقاند که اینگونه «آزردگی»های فرهنگی گاهی لازم است. اگر به این نابهنجاری توجه کنیم، خواهیم کوشید از نادرستگویی و نادرستنویسی، آنهم به این صورتِ زشتِ و زننده و آزاردهنده، دست بشوییم. در واقع، با اندکی توجه و دقت، بر این بیماری غلبه خواهیم کرد و در نتیجه، این ویروس (حالا از هر کجا که آمده، مهم نیست!) نابود خواهد شد. ناصر زراعتی ششم آوریلِ 2010 گوتنبرگِ سوئد چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۸ نامه ای به سیمین بهبهانی
شاعرِ بزرگِ ایرانزمین، عزیزِ ایرانیان، سیمین خانم بهبهانی! نگذاشتند بیایید؟ گذرنامۀ شما را گرفتند؟ شما را ممنوعالخروج کردند؟ مهم نیست. گاهی عَدو شود سببِ خیر اگر خدا خواهد؛ البته خدایِ بخشنده و مهربانِ شما، نه خدایِ کینهجویِ قَهارِ جبّارِ اینها... شما به این کاغذپارۀ دولتی نیاز ندارید. گذرنامۀ شما را ملتِ ایران صادر کرده است؛ گذرنامهای که احتیاجی به تمدید و تجدید ندارد؛ گذرنامهای همیشگی و تاریخی... شما هر جا که باشید، در قلبِ تکتکِ هممیهنانتان جایی شایسته دارید. با شعرهایِ گویا و زیبایتان همیشه با ما هستید؛ شعرهایی که آیندگان از رویِ آنها، سرگذشتِ شیرین و شاد و (متأسفانه بیشتر) تلخ و اندوهناکِ ایران و ایرانیان را، بخصوص در این سی سال، میتوانند بخوانند. به خانۀ آرام و زیبایتان برگردید، کنارِ فرزندان و عزیزانِ مهربانتان، در این روزهایِ پایانِ اسفندماه که آفتابِ درخشانِ تهران نویدِ بهار را در هوا میپراکَنَد... چه بهتر که به سرمایِ اینجا نیامدید! یکی از آن دختران و پسرانِ پُرشورِ بیشمار را بگویید تا با دوربین یا موبایلش بیاید پیامِ شما را بهمناسبتِ روزِ زن ضبط کند. چند لحظه بعد، دنیا تصویرِ شما را خواهد دید و صدایِ شما را خواهد شنید! حالا که شما را ممنوعالخروج کردهاند، ما در اینجا، در این سرمایِ غُربتِ هجرت و تبعیدهایِ اجباری و خواسته یا ناخواسته، در تمامِ رادیوها، تلویزیونها، نشریههایِ چاپی یا اینترنتی و در همۀ جلسهها و گردِهماییها، «سیمین بهبهانی» را کنارِ خود خواهیم داشت. اگر بتوانیم، تصویر و صدایتان را میبینیم و میشنویم. هرگاه هم نتوانیم، شعری از شما خواهیم خواند. شما با ما هستید. در شبِ چهارشنبهسوری، همراهِ ما، شادیکنان، از رویِ آتش خواهید پرید و در نوروز، تصویرِ چهرۀ مهربانِ شما را در سُفرۀ هفتسین، کنارِ دیوانِ حافظ، بینِ دو آینه خواهیم گذاشت تا از شاعرِ باشهامتِ میهنمان ابدیتی بسازیم! اینها خواستند شما را آزار بدهند، وگرنه میتوانستند یک روز قبل بگویند که نمیتوانید از ایران خارج شوید. گذاشتند تا در آخرین لحظه، گذرنامهتان را بگیرند. ظاهرِ قضیه این است: پیرزنی هشتاد و چند ساله، محروم از بینایی، با قلبی بیمار، یکّه و تنها، رهاشده در فرودگاهی کیلومترها دور از خانه، صبحِ زود... میدانم که دلِ شما آنقدر بزرگ و روشن و مهربان است که هیچگاه، ذرّهای غُبارِ کینه و نفرت بر آن نمینشیند. مطمئنم شما آن مأمورِ (البته) مَعذور را نه فقط میبخشید، که حتی دلتان هم به حالش میسوزد! واقعیت اما این است که شیرزنی چون شما این بار نیز مانندِ بارهایِ پیش، این آزارها را بهسادگی از سر خواهد گذراند و همچنان استوار، چون سروِ سَهی، خواهد ایستاد و برای مملکت و مردمش بازهم شعرهایِ زیبا خواهد سُرود و این ماجرا را هم در قالبِ شعری شاید طنزآمیز، ثبت خواهد کرد. بیش از بیست سال از آن جنگِ هشتساله گذشته است؛ جنگی که برایِ اینها «نعمت» بود، اما برایِ مردمِ ایران ثمری نداشت جُز کُشته و زخمی و دربهدری و ویرانی و رنج و نکبت. همان زمان، خواستِ برحقِ مردم برایِ دوباره ساختنِ میهنِ ویرانشده، در شعرِ زیبایِ شما تَبَلور یافت، اما اینها بهجایِ سازندگی، سالهاست که یابویِ قدرت را همچنان میتازانند و آرزوی جنگی دیگر، «نعمت»ی دیگر، را در سر میپَرورانند. بهقولِ نیما: «آرزویِ او محالش باد!» با اینهمه کبکبه و دبدبه، با اینهمه بهاصطلاح «قدرت» اما از شما میترسند، همچنانکه از پیرمردی آزاده، رنجدیده و مُبتلا به سرطان (دکتر محمد ملکی) هم هراس دارند، شش ماه به زندان میاندازندش و «محارب»ش میخوانند؛ همانطورکه از همه میترسند، از مادرانِ داغدار، از زنانِ مبارزِ برابریخواه، از دختران و پسرانِ جسور، از فیلمساز و نویسنده و روزنامهنگار و نقاش و بازیگر تا کارمند و کارگر... این ترس، این هراس، این وحشت کابوسِ خواب و بیداریِ اینهاست. شب و روز، پیوسته با این کابوسِ هولناک دست به گریباناند. و این دروغهاشان، این وقاحتِ باورنکردنی، این تلاشهایِ مذبوحانه، این سنگدلی و رذالتشان همه زاییدۀ همین ترس است. دلِ من آنجاست، پیشِ شماها... تنها آرزویم این است که این روزها، در «خانه» میبودم؛ کنارِ دوستان و عزیزانم... من روزهایِ روشنی را پیشِ رو میبینم. چشم و دلِ شما روشنتر است. به من بگویید آیا درست میبینم؟ از دور، دستِ مادرانۀ مهربانِ شما را میبوسم و برایتان تندرستی و آرامش آرزو میکنم. به امیدِ آنکه بمانیم و باهم، در کنارِ هم، آن روزهایِ روشن را ببینیم. دوست و دوستدارِ کوچکِ دورافتادۀ شما ناصر زراعتی 9 مارس 2010 گوتنبرگِ سوئد دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸ یک داستان تازه
تله.... مرد درِ عقب را باز کرد، سوار شد، به انگلیسی گفت: «سلام.» و در را آرام بست. بوی الکل پیچید تو فضای تاکسی.
چند توضیح: Kungsportsavenyen: معروف به اَوِنی، یکی از خیابانهای بزرگِ مرکزی شهرِ گوتنبرگ که موزۀ هنری و تئاترِ شهر در انتهای آن واقع است. در محوطۀ جلوِ ساختمانِ موزه و تئاتر، مجسمۀ بزرگِ پوزئیدون قرار دارد که بهنوعی نمادِ این شهرِ بندری است. سهشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ به یاد زری...
به یاد دوست، زری غفاری... تسلایی اندک برای سام و سعید رهبر خاکسترِ تو را بر آب میپاشیم، به ریش و گیسِ بدسگالان میخندیدی، میگذشتی و
گوتنبرگ سوئد دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦ یک مطلب...
آیا برایِ افزدونِ به چیزی، باید از چیزِ دیگری بکاهیم؟ نامِ نیکِ رفتگان ضایع مکن تا بـمـانَـد نـامِ نیکت پایـدار سعدی دوستِ هنرمند و نویسندهی من رضا قاسمی، ساکنِ پاریس، گاهی حرفهایی میزند یا چیزهایی مینویسد که بوتهی اسفناج سبز میشود سرِ انگشتِ (بهقولِ صادق هدایت بیست و یکمِ) آدمیزاد. آخرین موردِ اینگونه حرفها در مصاحبهی مفصلِ او با بابک مهدیزاده بوده است باعنوانِ حوصلهی هیچ جمعی را ندارم، در روزنامهی اعتماد: http://www.etemaad.com/Released/86-03-24/175.htm در بخشی ازاین گفتوگو، میگوید: «من فقط یک مثال میزنم و میگذرم. همان یک داستانِ [کوتاهِ] سپُرده به زمین [بیژن] نجدی میارزد به تمامِ داستانهایِ کوتاهِ [صادق] هدایت.» رضا قاسمی در این مصاحبه که به بهانهی انتشارِ رُمانِ تازهاش انجام گرفته، حرفهایِ زیادی زده است از جمله: «[فرانتس] کافکا از خویشانِ نزدیکِ من است.» و در پاسخِ پرسشِ بابک مهدیزاده که دلیلِ معروف نشدنِ نویسندگانِ بزرگِ ایرانی را در دنیا جویا شده، میگوید: «بهدلیلِ بیسوادی یا کمسوادی...». پیش از هرچیز، باید بگویم که من بیش از سی سال است رضا قاسمی را میشناسم و باهم دوستیم و او و کارهایش را دوست داشته و دارم و آخرینبار هم تابستانِ گذشته در پاریس، فرصتِ دیدارش نصیبم شد. یک روز عصر، به خانهاش رفتم و تا نزدیکِ صبح روزِ بعد نشستیم و از هر دری گفتیم و شنیدم و یادِ ایامِ جوانی و دوستانِ مشترکِ زنده و مُرده (بهخصوص احمد رضوی که سالِ 1380 از این دنیا رفت و چه حیف شد!) را زنده کردیم. رضا قاسمی هنرمندی است بااستعداد و نامآور و دراین چهار دههی گذشته، چه زمانی که در ایران بود و چه از هنگامی که به فرانسه رفت، در عرصهها و زمینههایِ گوناگونِ هنری (نمایشنامهنویسی، کارگردانیِ تئاتر، بازیگری، سهتارنوازی، آهنگسازی و آموزشِ موسیقی، نوشتنِ شعر و در سالهایِ اخیر، رُماننویسی) خوب کار کرده است و من واقعاً شادمانم که کار میکند و امیدوارم قبراق و تندرست باشد و همچنان بیافریند و بنویسد. دلیلِ نوشتنِ این یادداشتِ انتقادآمیز هم علاقهای است که به او دارم و احترامی است که بهعنوانِ یک دوست و هنرمندِ هموطن و همزبان برایش قائلم؛ وگرنه در درون و بیرون از ایران، چه بسیارند آدمهایی که هر روز و هر ساعت و هر دقیقه، حرفهایی میزنند و چیزهایی مینویسند که دود از کلهی آدمیزاد بلند میشود؛ حرفها و چیزهایی که شنیدن و خواندنِ آنها وقت هدر دادن است و نقدِ آنها شرمگاهِ موش چال کردن. مطمئنم که این توضیحاتِ انتقادی و حرفهایِ دوستانهیِ من هم به دردِ خوانندگانِ (بهخصوصِ جوانِ) خواهد خورد و هم خودِ رضا قاسمی اینها را با علاقه خواهد خواند و بر او تأثیرِ سازنده و مثبت خواهد گذاشت. پس، از زبانِ گویا و فصیحِ استادِ سخن، بهجُرأت میتوانم او را بگویم که: ای که داری چشم و عقل و گوش و هوش! پـنـدِ مـن در گـوش کــن چــون گـوشــوار. * اشکالِ عمده، مثلِ خیلی وقتها، در کُلّیبافی و کُلّیگویی است که از نویسندهای چون رضا قاسمی واقعاً بعید است. و بعد اینکه حیرت میکنم چرا و چگونه مصاحبهکننده که حتما از جوانانِ روزنامهنگارِ هوشیاری است که با عشق و اشتیاق در مطبوعاتِ امروزِ ایران کار میکنند، هنگامِ شنیدنِ چنین حرفِ کُلّیِ پرت و بیمنطقی، سکوت کرده و از مصاحبهشونده نپرسیده است که این داستانِ مرحومِ بیژن نجدی چه گُلِ بیخار و چه «شاهکار»ی است که «میاَرزد به تمامِ داستانهایِ کوتاهِ هدایت»؟ و چگونه؟ و چرا؟ این حیرتِ من ازآن روست که بارها دراین سالها دیدهام که اینگونه جوانانِ نویسنده و روزنامهنگارِ هوشیار خوشبختانه مرعوبِ نام و شُهرتِ من و رضایِ نوعی نمیشوند و از کنکاش و بحث و حتی جَدَل ابایی ندارند. داستانِ کوتاهِ سپرده به زمینِ (خدابیامُرز) بیژن نجدی را سالها پیش، در مجموعهی یوزپلنگانی که با من دویدهاندِ او خوانده بودم. بااینهمه، رجوع کردم به سایتِ دواتِ رضا و در بخشِ نویسندگانِ جریانگُریز، آن را دوباره خواندم: http://www.rezaghassemi.org/davat_das22.htm داستانی است درحدودِ هزار و چهارصد پانصد کلمه. کارِ بدی هم نیست؛ داستانِ کوتاهی است برایِ خودش که نمونههایش را در این سالها نوشتهاند و مینویسند و اگر بعضی اشکالاتِ نثریِ ناجور آن را نادیده بگیریم، میتوان گفت که به یک بار خواندن میاَرزد. اما بههیچوجه چنان شاهکاری نیست که رضا قاسمی اشاره کرده است. البته که سلیقهها متفاوت است؛ اما بههرحال، معیارها و و ضابطههایی هم وجود دارد یا نه؟ متأسفانه رضا قاسمی در تحلیلِ این داستان، نه چیزی در این مصاحبه گفته و نه در سایتِ خود نوشته است تا منِ نوعیِ خوانندهی احیاناً کمسواد و بیسواد بخوانیم و ببینیم و بفهمیم چیزهایی را که ندیده و نفهمیدهایم تا کنون. * سال 1374، دومین دورهی جایزهی ادبیِ مجلهی گردونِ عباس معروفی بود. داوران تا آنجا که خاطرم میآید، عبارت بودند از: سیمین بهبهانی، ضیاء موحد، محمدعلی سپانلو، گلی امامی و من. آن سال، تعدادی مجموعهداستانِ کوتاه منتشر شده بود که ما آنها را خواندیم و در نشستهامان در موردشان بحث کردیم و چون رویِ یک مجموعه به توافق نرسیدیم، قرار شد سه مجموعه که از بقیه بهتر بودند، بهعنوانِ بهترین انتخاب و معرفی شوند: چهارراهِ (یادش گرامی و سبز غزاله علیزاده)، هیچکاک و آغاباجیِ (بهنام دیانی) و یوزپلنگانی که با من دویدهاندِ (بیژن نجدی). آن زمان، هیچکدام از ما بیژن نجدی را نمیشناختیم. این اولین کتابِ او بود و ما تصور میکردیم نویسندهای است جوان. تا اینکه روزِ اهدایِ جایزهها فرارسید. در دفترِ گردون، در یکی از فرعیهایِ بالایِ میدانِ فوزیه (امام حسینِ فعلی) بودیم که مردی با سبیل و مویِ فلفلنمکی آمد جلو و با لهجهی گیلکی، خودش را معرفی کرد: «من بیژن نجدی...» گمانم از لاهیجان آمده بود. معارفه و مصافحه انجام شد و من بهشوخی گفتم: «نجدی جان! تو که همسن و سالِ خودِ مایی. ما فکر کردیم به یک نویسندهی جوان جایزه دادهایم که تشویق بشود!» گفتیم و خندیدیم و جایزهها داده شد و کتابهایِ انتخاب شده (مطابقِ معمول) به چاپهایِ دوم و چندم رسید و اگرچه این دومین دورِ جایزهی ادبیِ مجلهی گردون متأسفانه آخرین دورِ این جایزه بود و عباس معروفی حتی در بیرون از ایران هم دیگر نتوانست آن را برگزار کند و ادامه دهد، اما بیژن نجدی مشهور شد و نشریههایِ مختلف نوشتهها، شعرها و داستانهایِ کوتاهش را منتشر کردند و گمانم بازهم کتاب چاپ کرد و رادیوها و مطبوعات با او مصاحبهها کردند که در یکی از آن مصاحبهها [درست یادم نیست با کدام رادیوِ خارجی بود: بی.بی.سی؟ یا آزادیِ آن زمان (فردایِ فعلی) یا رادیو اِر.اِف.ایِ فرانسه یا صدایِ آلمان؟] بود که در پاسخِ سؤالِ مصاحبهکننده که جویایِ کار و برنامههایِ آیندهی او شده بود، گفت که: «منتظرم سالِ 2000 [میلادی] فرابرسد، صبح از خواب بلند شوم و صبحانهی خوبی بخورم و بعد خودم را بکُشم.» [نقلِ بهمعنا، چون به اصلِ مصاحبه دسترسی ندارم.] اما درکمالِ تأسف، عزائیل پیشدستی کرد و نگذاشت نجدی به سالِ 2000 برسد: بر اثرِ بیماریِ سرطان، دارِ فانی را بدرود گفت. پس از مرگِ بیژن نجدی، نویسنده و شاعری که بااستعداد بود و اگرچه دیر معرفی شد، اما داشت خوب پیش میرفت و حیف شد که زود از دنیا رفت، بهدلیلِ سنّتِ دیرینهی ما ملّتِ غیور که همانا مُردهپرستی است، ناگهان همه بیژن نجدی شناس شدند و شعرها و داستانهایِ او را که در زمانِ حیاتش نمیخواندند، بر سر گذاشته حلواحلوا کردند و در وصفِ او و تحلیل و کشفِ آثارش، مطلبها و مقالهها نوشتند و همچنان هم مینویسند. (این چند سطر را محضِ توضیح برایِ جوانانی نوشتم که بهقولِ معروف آن سالها را درک نکردهاند.) شنیدم که چند سال پیش، نویسندهی عزیزمان، خانم سیمین دانشور که البته احترامشان بر همهی ما واجب است، پس از خواندنِ یکی از رُمانهایِ رضا قاسمی (دقیقاً یادم نیست چاهِ بابل یا همنواییِ شبانهیِ اُرکسترِ چوبها) اظهارِ نظری کرده بودند به این مضمون که: این داستان از بوفِ کورِ هدایت بهتر است. جُز یکی دو موردِ کتبی و شفاهی، ندیدم کسی درموردِ این اظهارِ نظرِ بیمورد و بیدلیل حرفی زده باشد یا اعتراضی کرده باشد. شاید شیخوخیّتِ (اگر بشود این واژه را در موردِ زنان هم بهکار بُرد) ایشان و احترامِ به شخصیّت و کارهاشان باعث شد حرفی گفته نشود. من ضمنِ احترامِ برایِ خانمِ دانشور (که امیدوارم سالهایِ سال همچنان تندرست و زنده باشند و سایهشان بالایِ سرِ همه باشد)، باید بگویم که چنین قیاسهایی را قُدما قیاسِ معالفارق مینامیدند که گویا چندان جایز نبوده و نیست. چگونه میشود بوف کور را با رمانِ رضا قاسمی مقایسه کرد؟ درست است که ما در نقدِ ادبی، مباحثی داریم چون ادبیاتِ تطبیقی و حتی ادبیاتِ مقایسهای (که خانمِ دانشور دراین زمینهها نیز استادِ همهی ماها هستند)، اما چه لزومی دارد این کار؟ گیرم که ایشان رُمانِ رضا قاسمی را پسندیدهاند (و چه خوب!) و میخواهند ازآن تعریف کنند تا دیگران هم این داستان را بخوانند، چه اشکالی دارد این تعریف و تمجید و یا حتی تحلیل و تفسیر بدونِ تو سرِ مالِ دیگری زدن انجام شود؟ آیا ما باید همیشه برایِ افزدونِ به چیزی، از چیزِ دیگری بکاهیم؟ آیا حرفِ درستی است که من (زبانم لال) بگویم فلان رُمانِ فریبا وَفی (که نویسندهی واقعاً خوبی است و من تمامِ داستانهایش را خواندهام و از امیدهایِ داستاننویسیِ معاصر است) از رُمانِ سووشون بهتر و قویتر است؟ البته که من نباید بگویم هر کاری را باید در ژانر و زمان و جایگاهِ خودش مطرح کرد. میشود مثلاً مقاله یا کتابی نوشت در مقایسه و تحلیلِ اولیسِ جیمز جویس و اُدیسهی هومر. این دو اثر را میتوان باهم مقایسه کرد، زیرا جویس در نوشتنِ رمانِ ماندگارِ خود، به اثرِ کلاسیکِ هومر نظر داشته است، اما گمان نمیکنم هیچ منتقدِ باسوادی بیاید بنویسد که این از آن بهتر است یا آن از این قویتر. تصور میکنم اگر همان هنگام، رضا قاسمی، ضمنِ تشکر از خانمِ دانشور، این نکتهی درست را مؤدبانه به ایشان تذکر میداد، پس ازاین چند سال، خودش نمیآمد چنین حرفِ پرتی بزند. کسی که (به هر دلیلی) خود را خویش و قومِ کافکا میخوانَد، باید توجه داشته باشد که همان صادق هدایت روزگاری که هنوز نُطفهی امثالِ من و او بسته نشده بود، با ترجمهی مسخ و چند داستانِ کوتاهِ کافکا و نیز نوشتنِ مطلبی در تحلیلِ آثارِ این نویسندهی بزرگ که هنوز هم از مطالبِ خوب و خواندنی در موردِ کافکا به زبانِ فارسی است، و نیز با تشویقِ این و آن به ترجمهی نوشتههای کافکا، او را برایِ اولین بار به ایرانیان معرفی کرد. کسی که از بیسوادی یا کمسوادیِ نویسندگانِ ایرانی شِکوه دارد، باید توجه داشته باشد که صادق هدایت نویسندهی واقعا باسوادی بود که در زمینههایِ گوناگون کار کرد و خوب هم کار کرد. (در موردِ هدایت، مقاله و مطلب و کتاب بسیار نوشته شده است. من اینجا نمیخواهم تکرار کنم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است!) فقط این را هم بگویم که داستانهایِ کوتاهِ هدایت که در زمینههایِ مختلفِ تاریخی، علمی ـ تخیلی، عاشقانه، روانشناسی، مردمشناسی، فولکلوریک، اجتماعی، سیاسی و... است و او نخستین نویسندهی ایرانی بوده که در تمامِ این زمینههای گوناگون داستان نوشته است، همه دارایِ ارزشاند و بعضی از آنها هنوز هم از بهترین داستانهایِ کوتاهی است که به زبانِ فارسی نوشته شده است. * من اگر معلم بودم (که بوده و هستم) و رضا قاسمی اگر (نعوذبالله) شاگردِ من بود (که البته نیست، زیرا همانطور که گفتم خود در زمینههایِ گوناگون استاد است)، بهخاطرِ این حرفش او را جریمه میکردم که بنشیند تمامِ داستانهایِ کوتاه و نیز قضیههایِ صادق هدایت را مُرتب و منظم و پاکیزه تایپ کند و بعد آنها را به دو شکلِ Word و PDF در سایتِ خود (دوات) بگذارد. این کار دو خاصیّت دارد: یکی اینکه خودِ رضا متوجه میشود چه حرفِ پرتی زده است و در ضمنِ لذّت بُردن از نوشتههایِ هدایت، سوادِ ادبیاش هم بیشتر میشد و دوم اینکه تمامِ داستانهایِ کوتاهِ هدایت (که متأسفانه هنوز هم بهطورِ کامل در ایران اجازهی انتشار ندارند) از طریقِ اینترنت، در دسترسِ جوانان و دوستدارانِ ادبیات قرار میگیرد. شاید هم این کار شده باشد، اما با نگاهی به سایتِ رضا قاسمی همگان اذعان خواهند داشت که دست به تایپ و سلیقهی او در ارائهی داستان و مقاله، از خودش یا دیگران، قابلِ توجه است. گوتنبرگِ سوئد 27 ژوئنِ 2007 [6 تیرِ1386]یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ شب نصرت کریمی...
پیام برای شبِ نصرت کریمی سلام استاد! چقدر خوشحالم که چنین شبی برایِ شما برگزار میشود و چقدر افسوس میخورم که سعادتِ حضور در این شب را ندارم. جایِ خیلیهایِ دیگر در این شب خالی است: شاگردانِ شما حمید هُدانیا، احمد غفارمنش، رضا شریفی و... که دیگر در این دنیا نیستند و مطمئنم اگر بودند آنها هم بهاندازهی من از برگزاریِ چنین شبی خوشحال میشدند و اکنون در همین سالن بودند. از تابستان 1348 در دانشکدهی هنرهایِ دراماتیکِ تهران که افتخارِ شاگردی و بعد دوستیِ صمیمانه و یکدلانهی شما نصیبم شد، تا امروز 38 سال میگذرد. از شما بسیار چیزها آموختیم. لذت و ارزشِ آفرینش را شما به ما یاد دادید. بردباری را از شما آموختیم. مرارتهایِ بسیاری را تاب آوردیم و از سر گذراندیم، چراکه کلامِ زیبایِِ حافظ را برایمان خوب معنی کرده بودند: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن... درِ خانهی زیبا و آرامبخش شما هم همیشه بهرویِ ما باز بود. دردِ دلهامان را رفیقانه گوش میدادید، پدرانه و دوستانه نصیحتمان میکردید، وقت میگذاشتید طرحها و نوشتههامان را بادقت میخواندید و فیلمهامان را باحوصله تماشا میکردید و انتقادها و راهنماییهاتان را از ما دریغ نداشتید. مردمِ سادهی کوچه و خیابانِ این مملکت را شما به ما شناساندید. شما به ما آموختید که اگر چیزی بلدیم، بیدریغ به دیگران هم یاد بدهیم. در این چهل سال، شاگردانِ شاگردانِ شاگردانِ شما هم معلم و استاد شدهاند و میکوشند آموختههاشان را به جوانانِ دوستدارِ هنر بیاموزند. میبینید چطور ادامه پیدا کردهاید و همچنان ادامه خواهید یافت؟ حرف برایِ گفتن زیاد دارم، اما میدانم که فرصت کم است. بماند برایِ بعد... خواستم در این چند کلمه، از این راهِ دور، بگویم که یادِ روشن و مهربانِ شما همیشه با ما هست: صورتکِ اهدایی شما بر دیوار اتاقِ خانهی ماست؛ آن مجسمه را که همینجا ساختید گذاشتهایم رویِ قفسهی کتابها؛ به محلِ کار و کتابفروشیام هم که میروم، تا در را باز میکنم، تصویرِ خندانِ شما از روبرو نگاهم میکند. آن ده روز که مهمانِ ما بودید بهترین، پُربارترین و قشنگترین دههی عمرِ ما بود. شما این بخت و سعادت و توانایی را داشتهاید که در زمینههایِ مختلفِ هنری کار کنید و از آفرینشِ هنری لذت ببرید و به دیگران هم مزهی این لذتِ معنوی را بچشانید. شما هنوز هم کار میکنید و میدانم که همچنان کار خواهید کرد. اما فکر میکنم آن آرزویِ شما که من فیلمِ «صورتکها» را با آن تمام کردم، هنوز برآورده نشده است: اینکه جایی، موزهای کوچک برپا شود برایِ صورتکهایی که در طول اینهمه سال ساختهاید. یادتان هست صحبت میکردیم که این صورتکها بهتر است با توضیحات و صدایِ خودِ شما همراه باشند؟ خوشبختانه اکنون امکاناتِ فنی و تکنیکی این کار خیلی ساده است. خواستم بگویم که ما، همهی ما، از این شاگردِ دورافتادهی شما و علی دهباشیِ صاحبِ «بخارا» و بهروز غریبپورِ مدیرِ همین «خانهی هنرمندان» که خوشبختانه خودش هم هنرمند است گرفته تا تمامِ کسانی که امشب در این سالن حضور دارند و نیز آنهایی که نتوانستهاند بیایند اما شما و کارهاتان را دوست دارند، موظفیم این آرزویِ شما را برآورده کنیم. اگر این کار را کردیم، فَبها... وگرنه مطمئنم آیندگان سرزنشمان خواهند کرد و خواهند گفت: شما که بختِ همزمانی با هنرمندِ بزرگی چون نصرت کریمی را داشتید، چرا لیاقتِ برآورده کردنِ آرزویِ او را نداشتید؟! مثلِ همیشه شاد و سرزنده و تندرست و کوشا باشید. دوست و شاگردِ همیشه شما ناصر زراعتی 22 اردیبهشتِ 1386 گوتنبرگِ سوئد برای خواندن گزارش این شب اینجا را نگاه کنید: http://tadaneh1.blogspot.com/2007/05/nosrat-karimi-night.html
جمعه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ مقاله دوم...
چرا حُرمتِ انسان را رعایت نمیکنیم؟
شاید شما هم این روزها، این تصویرهایِ ویدئویی را در اینترنت دیده باشید: ویلایی در شمالِ ایران. چند دختر و زنِ جوان، با آرایشِ غلیظ، موهایِ رنگکرده و پیراهن و بُلوزِ بیآستین و یقهباز، نگران و ناراحت، دورِ میزی نشستهاند. رویِ میز، قوطیهایِ آبجو و شیشههایِ مشروباتِ خارجی است و لیوانهای پُر و خالی و نیمخالی. دوربین میچرخد. تصویرِ یکی از زنها. صدایی بیرون از تصویر، صدایِ مردی با لهجۀ مازندرانی، از زنِ جوان میپرسد که اینجا چه میکنید و با این مردها چه نسبتی دارید؟ زنِ جوان، مِنمِنکنان، میگوید که به مهمانی آمدهاند و همسر یا نامزدِ این جوانان نیستند اما باهم آشنایی دارند. تصویر یخچال با درِ باز، انباشته از قوطیهایِ آبجو و مشروباتِ خارجی. مردی جلوِ یخچال ایستاده و تعدادیِ قوطیِ آبجو در بغل دارد. همان صدایِ بیرون از تصویر: «ویسکیرو وَردار... ویسکی...» دستِ مرد میرود تو یخچال و گردنِ شیشۀ ویسکی را میگیرد. همان صدا [نگران و هیجانزده]: مواظب باش! مواظب باش! (انگار قرار است طرف بُمبِ خطرناکی را بردارد یا ایشان نگران است مبادا شیشۀ ویسکیِ علیهالسلام بیُفتد و خدا نکرده بشکند!) تصویرِ بعدی: جوانی رو به دوربین، خونسرد و بیخیال، که باجسارت و حاضرجوابی حرف میزند. همان صدا از غیرت و مردانگی میگوید (که گویا این جوانِ سینهسپرکرده ندارد) و اینکه چرا اجازه داده خواهرش اینطور بیحجاب و نیمهلُخت، کنارِ مردِ نامَحرَم بنشیند؟ جوان: خودش اینجوری دوست داره... بهمن ربطی نداره... من و شما دوست داریم نماز بخونیم، این دوست داره اینجوری باشه... صدا: این مشروبهارو از کجا خریدین؟ جوان: همهش اینجا بود... این ویلارو با تمامِ وسایل اجاره کردهیم... و بعد تعریف میکند که ویلا را از فلانکس بهمدّتِ دو هفته، بهمبلغِ پنج میلیون تومان اجاره کرده باتمامِ امکانات، ازجمله یخچالِ پُر از مشروباتِ خارجی و غیره، که بیایند اینجا با دوستانشان و استراحت و تفریح کنند. تمامِ این حرفها را هم درکمالِ جسارت و بدونِ هیچ ترس و واهمه، باصدایی محکم بر زبان میآوَرَد. تصویرِ بعدی یکی از ورزشکارانِ گویا مشهورِ امروزِ ایران را نشان میدهد. (متأسفانه نام و نشان و رشتۀ ورزشیِ این جوان را هم در اینترنت نوشتهاند!) جوانِ ورزشکار از وحشت و نگرانی میلرزد و نزدیک است بزند زیرِ گریه. یکریز التماس میکند و مأموران را قَسَم میدهد که از سرِ تقصیراتش (کدام تقصیرات؟) بگذرند و آبرویش را نریزند. صدایِ کذایی پُشتِ سرِ هم و مُصرانه میپرسد که چرا آمده اینجا؟ ورزشکارِ معروف، عاجز از پاسخ، همچنان وحشتزده است. همان جوانِ جسور میآید جلوِ دوربین و سینه سپر میکند که: من آوردمش، من گفتم بیاد! (و رویِ «من» تأکید میکند!) * با تماشایِ همین چند صحنۀ کوتاه که کیفیّتِ صدا و رنگ و تصویرِ خوبی هم ندارد و یا با دوربینِ ویدئویِ معمولی تصویربرداری شده یا با موبایلتلفن، بیننده متوجه میشود که مأمورانِ انتظامی یا بسیجِ این منطقه از خطۀ مازندران بهاین ویلا ریختهاند و تعدادی دختر و پسرِ جوان را درحالِ نوشخواری، غافلگیر کردهاند؛ جوانانیکه پیداست از تهران آمدهاند و وضعِ مالیشان خوب است. واکُنشِ خونسردانه و تقریباً بیخیالانۀ دخترها نشان میدهد که بارِ اولشان نیست که گیرِ چنین مأمورانی افتادهاند. جوانِ ورزشکار کاملاً مشخص است که چرا اینهمه میترسد؛ میداند که آبرو حیثیت برایش باقی نمیگذارند و محکومیّت و جریمه و احتمالاً حبس و تعزیر و اخراج از تیمِ ورزشی، یا دستِکم محرومیّت از شرکت در مسابقات، در انتظارش خواهد بود. جواناولِ جسور و باشهامتِ این «فیلم» پیداست پُشتش به کوهِ اُحُد است که اینطور سینهسپرکرده، زُل میزند تو چشمِ آقایانِ مأموران و اینچنین میرود تو شکمشان. احتمالاً یا از «آقازاده»هاست، یا فرزندِ یکی از ثروتمندانِ تازهبهدورانرسیدۀ اینسالها، یا اصلاً خودش یکی از آن ثروتمندان است! (از اینگونه جوانان که ثروتهایِ بادآوردهشان از پارو بالا میرود، امروزه، کم نداریم!) بههرحال، کسیکه برایِ اجارۀ دو هفتۀ یک ویلا، پنج میلیون جرینگی وَجهِ رایج میپردازد، حتماً خوب میداند که میتواند رویِ ریش و سبیلِ رییسکُلِ همین مأمورانِ معذورِ مازندرانی بنشیند و نقاره بزند! بههرصورت، تا اکنون که این مطلب را میخوانید، حتماً مسأله یکجوری حلّ شده و این «گُناهکاران» به جزایِ اعمالِ «شنیعِ» خود رسیدهاند! فعلاً واردِ این بحث نمیشویم که حریمِ خصوصی و حُرمتِ شخصی این چند دختر و پسرِ جوان چرا باید شکسته شود؟ چند انسانِ (زن و مرد) بالغِ عاقل دوست دارند در ویلایی دورِهم جمع شوند و خوش بگذرانند. چه لطمه و صدمهای به جامعه و مردم، یا حتی همین مأمورانِ مؤمنِ مازندرانی میزنند؟ اگر هم بهقول یا بهتعبیرِ همینها، «فسق» و «فُجور»ی انجام میدهند، به من و ایشان چه ربطی دارد؟ گناهشان گردنِ خودشان! من و شما را که با ایشان تویِ یک گور نمیخوابانند... در روزِ مَحشَر هم هرکس پاسخگویِ اعمال و کردارِ خویش است و هیچکس را بهجایِ دیگری نمیاندازند تویِ جهنم! بهاین موضوع هم کاری نداریم که چرا انواع و اقسامِ مشروباتِ الکلی تا این اندازه و بهاین راحتی همهجا وجود دارد و در دسترسِ همگان است تا جاییکه اجارهدهندۀ ویلا میتواند چنان یخچالهایی را آنطور پُرکند؟ فضولی هم نمیکنیم که بگوییم آیا بهتر نیست این آقایانِ مأموران را بفرستید دنبالِ جُستوجو و کشفِ سرمنشاءِ قاچاقِ مشروباتِ الکلی؟... فرض را بر این میگذاریم که «قانون» در آن سرزمین، داشتن و نوشیدنِ مشروباتِ الکلی را ممنوع اعلام کرده و برایش مجازات قائل شده است (که البته اینگونه هست) و نیز گردِهمآمدنِ زن و مردِ نامحرم در زیرِ یک سقف، عملی است غیرِقانونی (که البته اینگونه نیست) و درنتیجه، این چند جوانِ مُرتکبِ اعمالی غیرِقانونی شدهاند و باید که دستگیر شوند و در دادگاه محاکمه شوند و «قاضی» رأی بدهد که چه مجازاتی باید ببینند. اینها افرادِ جامعه هستند و گویا این جامعه هم مدتی است «مَدَنی» شده است! آیا حُرمت و حقوقِ انسانی و فردیِ افرادِ جامعه نباید رعایت شود؟ این آقایانِ مأموران بهچه حقّی و باکدامِ مُجوزِ قانونی، از این «مُتهمان» (یعنی افرادیکه فعلاً فقط موردِ «اتهام» قرار گرفتهاند و نمیتوان آنان را «مُجرم» دانست)، تصویربرداری میکنند؟ چهکسی این تصویرها را میگذارد رویِ شبکۀ اینترنت؟ بهچه حقّی نامِ آن جوانِ ورزشکار را در سایتها مینویسند؟ چرا؟ در ممالکیکه «قانون» معنی دارد، حُرمت و حقوقِ فردی و انسانیِ بدترین و شریرترین خلافکاران و مُجرمها، حتی قاتلها و دزدها و کودکآزارها و نژادپرستها و امثالِ آنان رعایت میشود. هیچ شخصِ حقیقی یا حقوقی، هیچ رسانۀ گروهی و هیچ قدرتِ حتی دولتی اجازه و حق ندارد نام و تصویرِ آنها را عَلَنی کند. گمانم چنین موردی در «قانونِ اساسیِ ایران» هم باید بوده باشد. حتماً حقوقدانها میدانند و خواهند نوشت و خواهند گفت. میدانم که گفته خواهد شد منشاءِ همۀ این بیقانونیها و هَتکِ حُرمتها حاکماناند. اما اینگونه حرفها از بارِ مسؤلیّتِ فردی و شخصیِ من و شما نمیکاهد. منِ نوعیِ صاحبِ سایتِ اینترنتی یا یک وبلاگِ فسقلی وقتی چنین تصویرهایی را از بُغضِ معاویه، در شبکۀ اینترنت قرار میدهم یا لینکش را برایِ این و آن میفرستم، همانقدر مقصرم که آن شخصِ تصویربردار و آن مأمورانِ کذایی و رییس رؤساشان تا بالا بالاها... در این مورد، یعنی هَتکِ حُرمتِ انسانی، همهمان سر و تهِ یک کرباسیم. چند سالی است هرکس تصمیم میگیرد به یکی از این ممالکِ اروپایی پناهنده شود، برایِ بهاصطلاح «کِیسِ» قابلِ قبولِ خود، یک دوربینِ ویدئو برمیدارد، راه میافتد تو کوچه و خیابان و این شهر و آن روستایِ ایران و از یک مُشت زن و مرد و بیشتر بچۀ بیپناه و مظلوم و بدبخت (یعنی قربانیانِ بیعدالتیهایِ رایج) تعدادی تصویرِ (هرچه فجیعتر، بهتر) میگیرد و باهاشان مصاحبه میکند و وامیداردشان هر حرفی (بازهم هرچه بدتر، بهتر) بگویند و انگاه این تصویرها و صداها را میآورد بیرون و گَلِهمبندی میکند و جماعتی هم بهاصطلاح «اپوزیسیون» اینجا هستند که میریزند دورِ این بابا و برایشان جشن و مَشن برپا میکنند و نمایش و سخنرانی و سخنپراکنی میگذارند و بهخیالِ خودشان پدرِ صاحببچۀ حکومت و حاکمان را با اینچنین «افشاگری»ها درمیآورند! و هیچکس هم نیست که بگوید: شما بهچه حقی و با کدام اجازهنامه از این بندهخداهایِ اسیر و ذلیل، تصویرِ واضحشان را اینچنین درمَعرَضِ دیدِ عموم قرار میدهید؟ آیا این قربانیان «انسان» نیستند؟ ایا اینها فقط وسیلهاند؟ منهم که یکی دو بار چنین حرفهایی زدهام، برخی دوستانِ اهلِ هنر و فرهنگ، بهم توپیدهاند که: «تو قضاوتِ اخلاقی میکنی! ازلحاظِ هنری به قضیه باید نگاه کرد!» به یک نمونهاش، آنهم بدونِ ذکرِ نام، اشاره میکنم: یکی دو سال پیش، فیلمی آوردند اینطرفها که در یکی از روستاهایِ گمانم اطرافِ اصفهان تصویربرداری شده بود. سازنده تعدادی پسربچه را نشان میداد که تویِ خاک و خُلِ کوچهها بازی میکردند. با آنها مصاحبه میکرد و آن طفلکهایِ معصوم را وامیداشت که دقیق و ریز به ریز تعریف کنند چگونه فلان کسها کونشان گذاشتهاند و همچنان کونشان میگذارند! این پسربچههایِ نابالغِ بیگناه آیا پدر و مادر و خواهر و برادر و خویش و قوم ندارند؟ قرار نیست اینها فردا بزرگ شوند و در آن جامعۀ نکبتی زندگی کنند؟ اینها که یک بار و چند بار از طرفِ یک مُشت بچهبازِ مُنحرفِ کثیف موردِ سوءِاستفادۀ جنسی قرار گرفتهاند و بهشان تجاوز شده، حالا شما آقایانِ مُدعیِ فیلمسازیِ مخالفِ حکومت هم آنان را باید موردِ سوءِاستفادۀ سیاسی و اجتماعی و تجاوزِ هنری قرار بدهید؟ آیا حُرمتِ انسانیِ اینها نباید رعایت شود؟ من هم دلم خوش است! چه حرفها میزنم! وقتی فلان هنرمندِ قدیمی و نامآورِ تبعیدیِ هموطن (اسم نمیبرم!) در مصاحبه با فلان رادیویِ آمریکایی، در پاسخ به پُرسشِ خبرنگار که: «نظرتان در موردِ حملۀ آمریکا و برپا شدنِ جنگ در ایران چیست؟» باصراحت و شهامتِ فوقالعاده میگوید: «فوقش آمریکا حمله کند به ایران و جنگ بشود. مگر چند نفر کشته میشوند؟ همین الانش در ایران، هر ساله در تصادفاتِ رانندگی، بیست و پنج هزار نفر دارند کشته میشوند. از اینکه بیشتر کشته نخواهند شد!»، من و شما دیگر از چندتا تصویربردارِ جِغِله و نامشهور چه توقعی میتوانیم داشته باشیم؟ شما فکر میکنید در پاسخ آن شخصِ هنرمندِ بسیار مشهور، یک نفر آمد بگوید: «آقاجان! به انسان اینطوری نگاه نمیکنند و دربارۀ جانِ انسان اینطوری حرف نمیزنند!»؟ * حُرمتِ انسان باید رعایت شود! گوتنبرگِ سوئد 25 آوریلِ 2007 پنجشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ یک مقاله...
زنانِ ایرانِ باستان و دخترانِ ایرانِ امروز ایمیلی برایم آمده «بدونِ شرح» با دو ضمیمه: یکی متنی است باعنوانِ «شیرزنانِ ایرانی درطیِ تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایرانزمین» همراه با چند نقاشیِ رنگیِ شیک و پیک از زنانِ جوانِ خوشگلِ خوشاندامِ بیعیب و نقص، در توضیح و تشریحِ مقام و منزلتِ زن در ایرانِ باستان و اَرج و قُربِ فراوانِ او و چند بیتی از فردوسی و شعری از پروین اعتصامی و سیاههای از نامِ تعدادی فلاندُخت و بهماندُخت و بیساردُخت، همه از شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ دورۀ باستان، بهعلاوۀ آرامگاهِ کوروشِ بزرگ؛ سراسرِ مایۀ افتخار و مُباهات و سربلندی! (چون این ضمیمه را همراهِ این نوشته میگذارم، دیگر بیش از این توضیح نمیدهم. خواننده خود میتواند بخواند و احساساتِ باستانگرایانهاش غَلیان کند!) ضمیمۀ دوم فیلمِ کوتاهی است در یک دقیقه و هفت ثانیه که با موبایل تلفن تصویربرداری شده. (این ضمیمه را اینجا نمیگذارم، بهدلایلیکه بعد اشاره خواهم کرد. فقط آن را برایتان تعریف میکنم.) این فیلمِ کوتاه کلاسِ درسی را نشان میدهد در مدرسهای دخترانه. از در و دیوار و نیمکتها و کَفِ اتاق میتوان حدس زد که مدرسهای است از مدارسِ دولتی واقعدر پایین یا وسطِ شهر (بهاحتمالِ زیاد تهران). دو دختربچۀ چهارده پانزده ساله را میبینیم مُلبس به لباسِ رسمیِ دخترانِ دانشآموز: روپوشِ بلند و مقنعه و شلوارِ تیرهرنگ (سُرمهای). پیداست چندتایی دختربچۀ شیطان کلاس را خلوت دیدهاند، دورِهم جمع شدهاند و دور از چشمِ معلم و ناظم و مدیرِ سختگیر، مشغولِ خنده و شوخی و مسخرهبازی هستند. دختری هم جلوِ تختهسیاه ایستاده و با موبایل تصویربرداری میکند و دیگری، که ما او را نمیبینیم، از اینسو درحالِ تصویربرداری است. یکی از دو دخترِ «بازیگر»، همانطور ایستاده، دستهاش را میگذارَد رویِ میزِ سَمتِ راست و دولا میشود. دختربچۀ دیگر که پُشتِ سرش ایستاده، مثلاً زیپِ شلوارش را میکشد پایین و انگشتِ اشارهاش را بهنشانۀ نَرینگی، میگیرد جلوِ خودش و بعد دست میاندازد کمرِ دخترِ دولاشده را میگیرد و اَدایِ سپوختن و بُرد و آورد را درمیآوَرَد. صدایِ خندههایِ شاد و بیخیالانۀ آن دو و دیگر دخترانی را که دیده نمیشنوند، میشنویم. پس از چند بار تکرارِ حرکت، دختریکه نقشِ «فاعل» را بازی میکند، میآید عقب و دخترِ دولاشده برمیگردد و هر دو از خنده ریسه میروند و بههم لگد میپرانند. ادامۀ خندههایِ کودکانه و بازیگوشانه... حالا دخترِ دومی دستهاش را میگذارَد رویِ یکی از میزهایِ سَمتِ چپِ کلاس و دولا میشود. دخترِ اولی یکی دو ضربه با کَفِ دست بر کَپَلِ او میزند و بعد بههمان صورت، کمرِ او را میگیرد و اَدایِ ایستاده سپوختن را درمیآوَرَد. همان صداها و خندههایِ بیخیالانه... اینبار، هردو دختربچۀ «بازیگر» ـ و بیشتر آنکه نقشِ «مفعول» را ایفا میکند ـ آه و نالۀ لذّتناک و بهقولِ معروف «آخیش اوخیش» هم راه میاندازند. بازهم پس از چند حرکت، بازی تمام میشود و میخندند و هردوشان میآیند طرفِ دوربین و این فیلمِ کوتاه با تصویرِ چهرههایِ خندان و کاملاً مشخصِ آنها بهپایان میرسد. در طولِ همین یک دقیقه وچند ثانیه، پاهایِ یکی دو نفر دانشآموز هم از درِ بازِ کلاس دیده میشود که از راهرو میگذرند. پیداست که ارسالکنندۀ ایمیل اَعمالِ این دو دختربچه را نمونهای از شنائت و کراهت و حتماً نهایت بیعفتّی و فحشا دانسته است! این فیلمِ کوتاهِ واقعیِ امروزی با آن نقاشیهایِ تخیُلی/ رنگیِ «شیرزنان» (که البته هیچ شباهتی به «شیر» ندارند و با آنهمه ناز و غمزه، به غزالانِ عشوهگر شبیهترند) و شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان که اصالت و نجابت از پنجۀ پا تا مویِ سرشان تُتُق میزند، زمین تا آسمان تفاوت دارد. کاش فرصتی بود تا چهرههایِ ایندو دختربچه را دراین فیلمِ کوتاه مَحو میکردم و اینجا میگذاشتم تا شما هم ببینید؛ چون متأسفانه، گفتم که چهرهها کاملاً مشخص است. آن دو دخترِ همکلاسی که با موبایلهایِ دوربیندارشان این فیلم را گرفتهاند، مانندِ همین دو «بازیگر»، بچههایی بازیگوشاند که اصلاً تصور نمیکردهاند ممکن است زمانی این تصاویر رویِ شبکۀ اینترنت قرار بگیرد. این تصویرها را گرفتهاند که خودشان تماشا کنند و بیشتر بخندند و احتمالاً به چندتا از دوستانشان هم نشان بدهند یا برایِ آنها بفرستند تا آنها هم در موبایلهاشان تماشا کنند و بخندند. در این میان، این تصویرها حتماً به دستِ کسِ دیگری افتاده که بهاحتمالِ زیاد «بچه» نبوده و بالغ و بزرگسال بوده، اما یا عاقل نبوده یا اگر هم عقلی داشته، شعوری نداشته و مسلماً به اُموراتِ کامپیوتر و اینترنت وارد بوده و آن را گذاشته در مَعرَضِ تماشایِ همگان. و بههمین ترتیب هم بوده که به منِ نوعی رسیده است. این شخصِ بالغِ ناعاقل و کمشعور، یا درستتر است بگوییم «بیشعور»، از ذهنش هم خُطور نکرده که چهرۀ این دو دختربچه را مَحو و تیره کند یا بپوشانَد تا اینطور واضح و مشخص نباشند. فقط تصور کنید که ممکن بوده این بچهها دختر، خواهر، نوه، برادرزاده یا خواهرزاده و خلاصه از بستگان یا دوستانِ من و شما باشند! حالا اگر اتفاقاً پدر یا برادر یا بزرگترهایی داشته باشند همچونِ بیشترِ مردانِ هموطن، «غیور» و «ناموسپرست» و اینان این تصویرها را ببینند، آیا میتوانید تصور کنید که چه فجایعی ممکن است روی بدهد و چه بلاهایی امکان دارد سرِ این طفلکها بیاورند؟ اگر یکی از خویش و قومها، دوست و آشناها یا در و همسایهها این تصویرها را ببینند و این دختربچهها را بشناسند و طبقِ سنّتِ مرضیۀ باستانیِ ما ملّتِ پُرشکوه، بنا کنند به پچپچ و وِلنگاری و یک کلاغ چل کلاغ کردن که: « ای وای! چه بیناموسیِ بزرگی!...»، چه خواهد شد؟ اگر آموزگارانِ محترم و مُدیر و ناظم و مسؤلانِ مدرسه و وزراتِ آموزش و پرورش این حرکتهایِ بچگانه را مشاهده کنند، آیا این طفلکیها را از مدرسه اخراج نخواهند کرد؟ هزار اتفاقِ هراسانگیز ممکن است بیُفتد: اِعمالِ خشونت و کُتک زدن و حتی قتلِ ناموسی!، بیآبرویی و ضربههایِ دشوار و جبرانناپذیرِ روانی... حتی ممکن است این دخترها مجبور شوند از خانه فرار کنند و به خیلِ «دخترانِ خیابانی» و آواره بپیوندند و آنگاه است که ناچار خواهند شد به حرکاتی بسیار بدتر و زشتتر از این اَداهایِ بازیگوشانهایکه درآوردهاند، مُنتها اینبار بهشکلِ واقعی، دست بزنند و تن دردهند... حالا متوجه شدید چرا این فیلم را اینجا نیاوردم تا ببینید؟ شخصیکه این ایمیل را برایِ من فرستاده، گویا چنان تحتِ تأثیرِ آن «شیرزنانِ» خوشگل و تیتیش مامانیِ «تاریخِ امپراتوریِ پُرشکوهِ ایرانزمین» قرار گرفته که به هیچکدام از این امکانها فکر نکرده است؛ وگرنه این فیلم را نمیفرستاد یا دستِکم چهرهها را نامشخص میکرد. در اینجا نمیخواهم بحثِ حقوقِ فردی و حُرمتِ انسانیِ افرادِ جامعه را که موضوعِ بسیار حسّاس و مُهمی است، مطرح کنم. (این کار را بهزودی، در مطلبِ دیگری طرح خواهم کرد.) در این سالها، با گُسترشِ سریعِ دوربینهایِ عکاسی و تصویربرداریِ دیجیتال و موبایلهاییکه عکس و تصویر میگیرند و دسترسی همگان به اینترنت، شاهدِ بروزِ چنین مواردِ تأسفبرانگیزی بوده و هستیم و گمانم حالاحالاها هم باشیم. وقتی تکنولُژی میآید، اما افرادِ یک جامعۀ عقبمانده (یا اگر بخواهیم از خودمان رفعِ مسؤلیّت کنیم، بهتر است بگوییم: عقبنگهداشتهشده) فرهنگِ آن را ندارند و کسی هم نیست که بهآنان آموزش یا برایشان توضیح یا دستِکم بهشان تذکر بدهد، و وقتی حتی مقاماتِ رسمی و دولتی و حاکمان و رسانههایِ همگانیِ جامعه حقوقِ افراد و حُرمتِ انسانیِ آنان را درنظر نمیگیرند و رعایت نمیکنند، طبیعی است که چنین فجایعی هر روز و هر ساعت روی بدهد. بهنظرِ من، این دختربچهها هیچ کارِ عجیب و غریب یا زشت و بدی انجام ندادهاند. در دنیایِ معصومانۀ دورانِ کودکی و نوجوانی، با همسن و سالهایِ خودشان، فقط شوخی و بازی کردهاند. در جامعۀ امروز ایران، باوجودِ آن پارابُلها که از طریقشان، شب و روز، همه میتوانند انواع و اقسامِ برنامههایِ تلویزیونیِ سراسرِ جهان، ازجمله فیلمهایِ آخرشبیِ اَلفیه شَلفیه (یا بهقولِ امروزیها: پورنوگرافی) را تماشا کنند، و باوجودِ آنهمه نوارهایِ ویدئویی و دی.وی.دیهایِ اَلفیه شَافیهای، خیلی طبیعی است که بچهها چنین حرکاتی را ببینند و بیاموزند و بخواهند بهقولِ معروف، تیارتشان را درآورند؛ وگرنه این نوع سپوزشها را که از ابوی و والدهشان ندیدهاند! واقعاً چه کسی است، چه زن و چه مرد، که در دورانِ کودکی و نوجوانی، چنین بازیها و شوخیهایی نکرده باشد؟ به ارسالکنندۀ این ایمیل باید گفت که: باور بفرمایید همان شاهان و شاهزادگانِ ایرانِ باستان و اعضایِ خاندانهایِ همان «امپراتوریِ باشکوهِ» ایرانزمینِ ما نیز از اینجور بازیها و شوخیها، در شکلهایِ گوناگونش، حتماً حتماً کردهاند! فقط تفاوت در اینجاست که در آن دورانِ باستان، موبایل تلفنِ دوربیندار هنوز اختراع نشده بود، وگرنه ما ملّت الان کُلی فیلمِ اینچنینی میداشتیم از همان فلان و بهمان و بیساردُختها... حرفِ آخر اینکه اگر این دختربچههایِ شیطان و شاد و سرزنده نسبتی سَبَبی یا نَسَبی یا حتی دوستی با ارسالکنندۀ ایمیل و امثالِ ایشان داشتند، آیا بازهم اینگونه غیرِمسؤلانه تصاویرشان را برایِ این و آن میفرستادند؟ 23 آوریلِ 2007 گوتنبرگِ سوئد یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ ۵ شعر
پنج شعرِ کوتاه (یک) پیراهنی از مَلمَل پوشانده بر درختانِ عُریانِ اسفندماه این مِهِ بامدادی. (دو) کدام زوجِ عاشق برفِ نشسته بر این نیمکتِ سنگی را پاک خواهند کرد در خلوتِ زمستانیِ این باغِ دوراُفتاده؟ (سه) این درختِ پیر خُشک نخواهد شد: میخواهد نامِ دو عاشق را ـ حکّشده بر تنهی خویش ـ زنده نگهدارد. (چهار) منتظر نمان تا باران بند بیاید از خانه بیا بیرون! چتری اگر داری بردار وگرنه، نهایتش خیس میشوی. (پنج) بویِ خوشِ قهوه در این بعدازظهرِ سردِ آفتابی مرا به سالهایِ جوانی پرتاب میکند از این خیابانِ خلوتِ غُربت: تهران، پیادهروِ آشنایِ خیابانِ منوچهری. یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ مصاحبه با عياس يارستمی
مصاحبهی کوتاهِ زیر که پیداست باشتاب در فرودگاهِ نیویورک انجام گرفته، مثلِ بیشترِ گفتوگوهایِ هنرمندِ بزرگمان عباس کیارستمی، هوشیارانه و طنزآمیز و خواندنی است. وقتی متنِ انگلیسی را خواندم و جایی ندیدم که کسی آن را به فارسی ترجمه کرده باشد، فکر کردم بد نیست فارسیِ آنهم برایِ دوستدارانِ کیارستمی و آثارِ زیبایش، جایی موجود باشد؛ اگرچه امروزه دیگر خوشبختانه بسیاری، بهخصوص جوانانِ ایرانی، انگلیسی میدانند. *** گزارشهایی از تهران مصاحبهی دِبورا سولومون با عباس کیارستمی (روزنامهی نیویورک تایمز) 11 مارس 2007 سؤال: موزهی هنرِ مُدرنِ نیویورک، در این ماه، سی و دو فیلمِ شما را بهعنوانِ آثارِ هنریِ یکی از فیلمسازانِ بزرگِ زمانِ ما، بهنمایش میگذارد. بهگمانم، شما در زادگاهِ خود، تهران، کمتر مشهورید. جواب: [آنجا] هیچکس از من انتقاد نمیکند؛ هیچکس مرا تشویق [و حمایت] نمیکند؛ هیچکس هیچ کاری با من ندارد. آنها که نیاز دارند مرا بشناسند، میدانند کی هستم. س: بهعنوانِ فیلمسازی مستقل که در جمهوریِ مذهبیِ سرکوبگری زندگی میکند، آیا موردِ مزاحمتِ حکومت قرار میگیرید؟ ج: آنها خیلی مؤدباند، اما اجازه نمیدهند فیلمهایم را نمایش بدهم. س: اگر فیلمهاتان در سینماها نمایش داده نمیشود، چطور ایرانیها با آثارتان آشنا هستند؟ ج: آنها میتوانند [نُسخههای] دی. وی. دیِ [فیلمهایم] را از بازارِ سیاه بخرند. س: عجیب است که فیلمهایِ شما آثاریِ مُخالفِ حکومت تلقی شدهاند، حال آنکه بیشتر فلسفیاند تا سیاسی؛ با چشماندازهای زیبایی از روستاها... فیلمِ موردِ علاقهی من «خانهی دوست کجاست؟» است که در آن، پسربچهای تمامِ طولِ شب، برای برگرداندنِ دفترچهی دوستش که آن را اشتباهی برداشته، در جُستوجوست. ج: من فیلمِ موردِ علاقهای ندارم. وقتی فیلمهایِ موردِ علاقهی قدیمیام را میبینم، حتی نمیتوانم ده دقیقه از آنها را تحمل کنم. یا من تغییر کردهام، یا آن فیلمها کُهنه شدهاند. س: چرا [وقایعِ] خیلی از فیلمهایِ شما تویِ اتومُبیل میگذرد؟ ازجُمله «طعمِ گیلاس» که در تمامِ طولِ آن، مردی در جادّههایِ بیرونِ شهر رانندگی میکند، بدونِ آنکه موفق شود غریبهای را بیابد تا به او برایِ خودکشی کمک کند. ج: اتومُبیلِ اتاقیست خصوصی و شخصی درحالِ حرکت. تنها اُتاقیست که شما میتوانید در آن بنشینید، بدونِ آنکه مهمانی [سرزده] وارد شود. من زمانِ زیادی را در اتومُبیل میگذرانم. رانندگی را دوست دارم. اگر فیلمساز نشده بودم، دلم میخواست راننده کامیون شوم. س: برخلافِ بعضی هنرمندانِ ایرانی که کشور را ترک کردهاند، شما چرا تصمیم گرفتهاید بمانید؟ ج: من خانه [وطن]ام را دوست دارم. تنها جایی که خوب میخوابم، تویِِ اتاقم در ایران است. س: هنرمندان در ایران، واقعاً چگونه با محدودیتهایِ تحمیلشده از سویِ حکومت، برخورد میکنند؟
ج: این محدودیتها آنها را خلاقتر میکند، زیرا هنر چیزِ مُثبتیست که میتوانند آن را از زندگیشان در ایران بیرون بکشند. س: دربارهی رییسجمهور احمدی نژاد چه فکر میکنید؟ آیا با سیاستهایِ او موافقاید؟ ج: فکر میکنم او نمیتواند کارش را خوب انجام بدهد. وقتی به قدرت میرسید، قول داد مشکلاتِ اقتصادی را حل کند؛ کاری که هرگز انجام نداد. س: آیا شما مسلمانِ شیعه و مذهبی هستید؟ ج: این سؤالیست بسیار خصوصی، اما اگر اصرار دارید، به آن جواب میدهم. من مذهبیِ سیاسی نیستم، اما اعتقاداتی دارم. س: بسیاری از ما غربیها از شدّتِ خشونتِ بینِ شیعیان و سنّیها، متحیر ماندهایم؛ حال آنکه آنان پیروِ یک دین هستند. ج: این تضادی مذهبی نیست. این جنگ، جنگی اعتقادی نیست. جنگیست اقتصادی. این جنگ نتیجهی تقسیمِ نامتناسبِ پول میانِ دو طبقه از جامعه است. س: شما مخارجِ ساختِ فیلمهاتان را تأمین چگونه میکنبد، درحالیکه معلوم است درآمدِ چندانی از آنها ندارید؟ ج: مخارجِ فیلمهایم را از فروشِ عکسهایم تأمین میکنم. در سالِ 2000، در گالریِ Andra Rosen در [همین] نیویورک نمایشگاهی داشتم، اما درحالِ حاضر، تحریمِ [اقتصادی] ایالاتِ متحده برقرار است و امکانِ تبادلِ تجاری وجود ندارد. س: اخذِ روادید از حکومتِ ایالاتِ متحده برایِ این سفر، دشوار بود؟ ج: آنها با من خیلی مهربان بوند؛ به من روادید دادند. اما وقتی رسیدم اینجا، [فرودگاهِ] جان اف. کندی، دو ساعت و نیم سین جیم پس دادم. س: حکومتِ ایالاتِ متحده سین جیم میکند؟ ج: [البته] نه مثلِ شما. با این کار فقط به شما هُشدار میدهند که مُراقبتان هستند. از من پرسیدند: «مادرت چند سالش است؟ پدرت چند سالش است؟ کجا زندگی میکنی؟» من به همهی سؤالها، بامسرت جواب دادم. س: [حالا،] مادرتان چند سالش است؟ ج: مادرم 105 سالش است. او خیلی خوشبخت و آسوده است. س: دربارهی فیلمهایِ شما نظرش چیست؟ ج: وقتِ تماشایِ آنها، خوابش میبَرَد. س: آیا شما همیشه عینکِ آفتابی میزنید؟ ج: وقتی دوش میگیرم، آن را برمیدارم. یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ چهار شعر کوتاه
چهار شعر کوتاه تازه (یک) هر قطرهی باران سرگذشتی دارد شنیدنی. در یک روزِ بارانی، چه سرگذشتهایی ناشنیده بر خاک فرومیغلتند! (دو) گاهی لبخندِ عابری ناشناس در خیابانی خلوت و دلگیر انگیزهایست برای زیستن. (سه) کاری به کارِ هم ندارند این صخرهها که اینگونه خونسرد و اُستوار شانه به شانهی هم تکیه دادهاند در برابرِ خیزابهایِ دریا. (چهار) سراسرِ مرغزار را میپیماید بی هیچ چشمداشتی نسیم بهاری. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك سهراب رحیمی مرتضا نگاهی مانا آقایی پرشينبلاگ |
